متن و منتقد

نقد داستان،شعر،فیلم،متن،موضوعات اجتماعی سیاسی اقتصادی،کتاب و...

لواشک‌های كرمي

متن و منتقد نقد داستان،شعر،فیلم،متن،موضوعات اجتماعی سیاسی اقتصادی،کتاب و...

لواشک‌های كرمي

لواشک‌های كرمي

(مسعود مشهدی)

او قِدیما تابستون که مِرَفت اگه تجدیدی نداشتُم زود یک کاسبی را مِنداختُم...! یا با کاغذ رنگی و لوخ و سوزن میخی فِرفِرَک درست مِکردُم تو خیابون به بچه‌ها مُورفوختُم یا یک جعبه مِذاشتُم جلوم گندم شادانه؛ آرد نخودچیُ ازی آت و آشغالا مورفوختم...! یا سینی مِسی گرد رِه ورمِداشتُم مرفتُم چارراه عامِل فالی پزی دو سه تا فال مِخریدُم را میفتادُم تو کوچه‌ها داد مِزدُم فالی دَهشی... کوتی دَهشی... همش دوزارو دَهشی...!

یک بارَم رفتُم طرقبه کارخانه آلو پوست‌کنی کار کِردُم...! آلوهاره مِرِختَن تو بشکه آب‌نمک تا پوستِشا راحت کِنده بره...! آب­نِمَکا پدر دست آدم ره درمیاورد...! آلوهاره پوست مِکَندُم میچیندُم تو طبقای چوبی، مذاشتَن تو آفتاب خشک بره! هر چی آلو کُخی هم بود که کِرم داشت لواشک درست مِکِردَن...! ای زنای شهری تیشان فیشانی که هفت­قِلَم آرایش کِرده بودَن وقتی طرقبه میامَدّن همچی ای لواشکای کرمی ره بااشتها لیس مِزَدَن، لب و دهَنشاره به هم می­کیشیدن که دَهن آدم آب میُفتاد...! ولی تا به کِرماش فِک مِکردُم حالُم به هم مُخورد! یک‌بار یک خانمی ازم پُرسید پسرُم اینا بهداشتیه...؟ گفتم نِه خانم... پُره کرمه! فک کرد مسخره مُکنم...! گفتم بُخدا پُره کرمه، حاج‌خانم...! نَخِرن از اینا... زَنه گفت: ممنون که گفتی...! اما دایی جانُم دو تا زد پشت کله‌ام گفت خَره تو کی مِخی کاسب بری...! یک وَختاییَم مِرفتُم تو کوچه سیاوُون شانسی مِخریدُم را میوفتادُم تو کوچه‌پس‌کوچه‌ها، شانسی مِفروختُم! شیربلال فروشی هم سود خوبی داشت! صبح زود مِرَفتُم میدون بار یک کیسه شیربلال مِخریدُم منقل خانه ره ورمداشتُم سر میلان بساط بلال فروشی را مِنداختُم...! ای کاکلای بلال ره توی آتیش منقل مِنداختُم دود کُنه، داد مِزَدم: بدو بابا... شیره بلالِه شوره بلال شیرای قوچونه بلال... شیر­بلالِه... شیربلال!

آخر شب که مِشُد، خسته‌وکوفته با دست و بالی سوخته و سیاه میامدُم خانه! پولاره که مِشمُردُم سودش ره حساب مِکِردُم خستگیم درمِرَفت! آخ که چی احساس خوبی داشت! احساس مرد شدن و پول درآوُردَن! هیچ‌وقت دستم ره جلوی بابام دراز نِکردُم بُگم پول بده...!


نقد و تحلیل

"لواشک‌های كرمي را زن‌های شهري تيشان فيشان كه هفت‌قلم آرايش كرده بودن بااشتها ليس می‌زنند... تا مو به كرم­هاش فكر می‌کردم حالم به هم می‌خورد..."

نويسنده از ابتداي متن تا "لواشک‌های كرمي" با ريتمي تند موضوع را دنبال می‌کند. ملاحظه كنيد در مورد فرفره كاغذي، دست‌فروشی فال و غيره توقفي ندارد و جزيياتي را كه ممكن است بسيار شنيدني باشد را عمداً ناديده می‌گیرد. بيان اين جزييات ازاین‌جهت ناديده گرفته می‌شود كه نويسنده قصد ندارد تا روايتي رئاليستي از وقايع ارائه دهد. در اين مرحله هدف اصلي او پرداختن به داستان تهوع‌آور استحاله است. بنابراين او به‌آرامی از توصيف واقعيت كناره می‌گیرد و منظور مستتر خود را در قالب ناتوراليست، بسيار ظريف بيان می‌کند. در بيان ناتوراليستي، نويسنده پرده‌های سانسور و حجاب را از چهره واقعيتي از جامعه می‌درد و آن را عريان و بی‌پرده نمايان می‌سازد. (صادق هدايت نماينده استفاده از اين سبك در بيان است). یک‌بار كه به كارخانه لواشک سازی می‌رود، براي هميشه واقعيت عرياني را می‌بیند كه قلبش را مانند دستانش در آب‌نمک، می‌سوزاند. استفاده ا ز كلمه "یک‌بار" نوعي تأکید بر توجه بر چرايي حالت بيزاري ناشي از تهوّع او از ماجراي استحاله است. "تا مو به كرم­هاش فكر می‌کردم حالم به هم می‌خورد". نويسنده دنياي پاك و بی‌آلایش كودكي را واسطه درك حقيقت بكري معرفي می‌کند كه منجر به دريافت عميق باطني او از وضعيتي می‌شود كه مانند آينه عين زشتي و پليدي و نكبت را، دقيق نشان می‌دهد. به خانمي می‌گوید (با تأکید در تن صدا) "نه خانم این‌ها پر كرم است" در مقابل، دايي جانش، نماينده جامعه‌ای كه نقاب بر چهره زده است، او را سخت مواخذه می‌کند و بر سر او (جايگاه باورهاي صادقانه و عريان) می‌کوبد. اوج استحاله در ليس زدن لواشك زن‌های شهري تيشان فيشان، نشان داده می‌شود. ليس زدن حركتي تدريجي است كه نمادي از رفتار کاملاً ارادي است كه فرد قبل از آن، استحاله كامل پیداکرده است. صداي ملچ‌وملوچ، صداي تشت رسوايي است كه از بام (ذهنيت استحاله شده) بر زمين (دامن‌پاک سنت‌ها) می‌افتد. چه بااشتها ليس می‌زدند زناني كه هفت‌قلم آرایش‌کرده بودند. در اينجا نويسنده آرايش را نمادي از نوعي آمادگي قبلي براي پذيرش استحاله معرفي می‌کند و "اشتها" دردناک‌ترین کلمه‌ای است كه در متن بيان نويسنده براي نشان دادن عمل تخريب سنت‌ها در يك حركت روبه‌جلو توسط زنان تيشان فيشان (نمادي از بی‌ارادگی جامعه بزك شده مدرن در مقابل اصالت سنت‌های بكر) براي تصاحب باورهاي سنت، ليس می‌زند. نويسنده بيان ناتوراليستي را در ارائه پرده‌دری، به ظرافت ختم به خير می‌کند و مانند ابتداي داستان، به‌سرعت به بيان روايت فروش شانسي و بلال و غيره، می‌پردازد و داستان را اگرچه دستانش سياه شده‌اند، می‌بندد.

(حمید ژیان پور) 


موضوعات مرتبط: نقد و تحلیل داستان
برچسب‌ها: نقد و تحلیل داستان

تاريخ : سه شنبه سوم مرداد ۱۳۹۶ | 12:42 | نويسنده : |
لطفا از ديگر مطالب نيز ديدن فرماييد