من بودم و ...
من بودم و علی نوربخش و حامد توکلی و صادق گلاب فروش
(زهرا سلطانی)
"به جون داداش داشتم از دفتر گاراج میزدم بیرون که تلفن زنگ زد. برگشتم و گوشی رو برداشتم. علی بود. گفت این دفعه خود بهشت رو پیداکرده و قرارمون یه ساعت دیگه مرغ طلایی. گفت که به حامد و صادق هم من زنگ بزنم. گفتم جون داداش ماشین سالم توی تعمیرگاه نمونده که بیارم. مردم اول هفته ماشین میارن میکانیکی که آخر هفته لنگ نمونن و کیفشون کوک باشه. علی گفت خیالی نیست چون صادق ماشین جدیدش رو تحویل گرفته. گفتم چی از این بهتر داداش. اول به عیال زنگ زدم و گفتم تو تعمیرگاه مشتری خوب به تورم خورده و بعد به حامد زنگ زدم و گفتم داداش قرارمون یه ساعت دیگه مرغ طلایی و قرار شد حامد هم به صادق زنگ بزنه. به بچهها تو تعمیرگاه هم سپردم که بند و آب ندن."
اینها را اکبر تعریف کرد. چهار روز بعدازاینکه علی به او زنگ زد و گفت قرارمان یک ساعت دیگر مرغ طلایی.
دور اولین میدان علی گفت "چه بلالهای خوبی. کی بلال میخوره؟" اما اکبر و حامد و صادق هر چه چشم انداختند، بساط بلالی ندیدند. حتی بویش هم به دماغشان نخورده بود. به روی خودشان نیاوردند. انگار که نشنیدند و فکر کرده بودند که حتماً مثل باقی شوخیهایش است و حتی کمی دمغ شدند که نکند قضیه بهشت هم شوخی باشد و علی سرکارشان گذاشته باشد. علی هم گفت "خیالی نیست."
علی کنار پنجره نشسته بود و یکجوری به بیرون نگاه میکرد. نگاهش کسی یا چیزی را دنبال کرد. انگار کسی یا چیزی از کنارش رد شده باشد با آرنجش به پهلوی اکبر زد و گفت "به نظرت این زنه داره دنباله چی میدوه؟" اکبر گفت "کدوم زن داداش؟ من که کسی رو نمیبینم." علی با دستش اشاره کرد و گفت "اونجا. حتماً داره دنبال بچش میگرده شاید گمش کرده باشه یه زن فقط دنباله بچش اینطور میدوه."
اکبر که آن زن را ندید. شاید حامد هم. صادق هم ندیده بودش انگار که هیچکدام چیزی نگفتند و چیزی نگفت علی به آنها.
من بودم و علی نوربخش و صادق گلاب فروش و اکبر مس چی
"ماشینم جوش آورده بود و داشتم آب تو رادیاتش میریختم که موبایلم زنگ زد. اکبر بود. گفت علی یه جای باحال پیداکرده و قرارمون یه ساعت دیگه مرغ طلایی. گفت که به صادق هم من زنگ بزنم. هر چی از دست ماشینم پکر شده بودم از این تلفن باحال اکبر سر کیف اومدم. به اکبر گفتم علی که ماشین نداره و پراید درب و داغون من هم بهزور چهارتا مسافر تو شهر جابجا می کنه. اکبر گفت به جون داداش منم ماشین مشتری دم دستم نیست؛ اما غمت نباشه داداش صادق ماشین جدیدش و تحویل گرفته. خیلی باحال شد. زنم خونه نبود که بخواد منتظرم باشه. نمیدونم کی بهش آمار داده بود که منو با یه دختره باحال دیده. هر چی گفتم دختره مسافر بوده و صندلی عقب نشسته و روزی چند تا از این دخترا مسافرم میشن به خرجش نرفت که نرفت و جمع کرد و رفت خونه باباش. به صادق زنگ زدم و گفتم قرارمون یه ساعت دیگه مرغ طلایی و قرار شد صادق ماشین جدیدش رو بیاره. خیلی باحال شد."
اینها را حامد تعریف کرد. چهار روز بعدازاینکه اکبر به او زنگ زد و گفت قرارمان یک ساعت دیگر مرغ طلایی.
صادق رانندگی میکرد. ماشین را که نگه داشت، حامد و او اولازهمه رفتند که صادق آبی به دست و صورتش بزند؛ اما صادق خشکش زده بود و یکجوری به درخت بید مجنون نگاه میکرد. نگاهش چیزی را تاتوی دریاچه دنبال کرد. بعد هم آرنجش را به پهلوی حامد زد و گفت "چرا اون زن شیرش رو ریخت توی آب؟ حامد گفت چه باحال کدوم زن؟ من که زنی رو نمیبینم." اما صادق گفت که زنی را دیده که پیالهای را زیر سینهاش گرفته و پیاله که از شیرش پرشده، شیر را ریخته توی آب. میگفت صدای نفس زدنهای زن را هم شنیده و میگفت اینقدر واضح دیده که حتی جنس پیاله را هم تشخیص داده. شبیه پیالههای فلزی که کنار سقاخانهها میگذارند.
حامد که آن زن راندید. شاید علی هم. اکبر هم ندیده بودش انگار که هیچکدام چیزی نگفتند و چیزی نگفت صادق به آنها.
من بودم و حامد توکلی و صادق گلاب فروش و اکبر مس چی
"همهچیز با یه شوخی شروع شد. شاید هم حوصلهام سر رفته بود. روز تعطیل بود اما خیالی نبود چون روزهای غیر تعطیل هم برای من حکم روز تعطیل رو داشت. مادرم مثل همه روزهای تعطیل بند کرده بود به من و یکریز غر میزد و عالم و آدم رو میکوبید توی سرم که این وضع زندگی تا کی؟ و تا کی من باید دنبال سر تو بدوم و جمعوجورت کنم؟ خیالی نبود من عادت کرده بودم به این حرفها.
صادق تازه ماشینش رو تحویل گرفته بود. گفتم میریم بلالی میخوریم و برمیگردیم و حال و هوامون عوض میشه. گوشی تلفن رو برداشتم و به اکبر زنگ زدم و گفتم قرارمون یه ساعت دیگه مرغ طلایی و گفتم که به حامد و صادق هم زنگ بزنه. اکبر گفت داداش ماشین دم دستم نیست. گفتم خیالی نیست چون صادق ماشین جدیدش رو تحویل گرفته.
بهشتی در کار نبود؛ اما نمیدونم چی شد که وعدهاش رو دادم و اونها که هیچوقت حرفامو جدی نمیگرفتن جدی گرفتن و راه افتادیم. دوساعتی که رفتیم صادق ماشین رو نگه داشت. فکر کنم فهمیده بود سر کارشون گذاشتم. از توی آینه جلو یه نگاه بهم انداخت اما چیزی نگفت و پیاده شد. پیش خودم گفتم خیالی نیست صادق زود یادش میره."
اینها را علی تعریف کرد. چهار روز بعدازاینکه به اکبر زنگ زد و گفت قرارمان یک ساعت دیگر مرغ طلایی.
حامد و صادق رفتند پایین که آبی به دست و صورتشان بزنند و علی واکبر ماندند توی ماشین. صادق که آمد بالا کمی رنگش پریده بود. بطری آب را برداشت و یکنفس سرکشید. علی رفت پایین پیش حامد. حامد نشسته بود کنار آب و داشت بالا میآورد. علی شانههایش را مالید؛ اما حامد دلورودهاش را هم بالا آورد. میگفت از بوی مردار دلش بهم خورده. علی چند نفس عمیق کشید اما بویی احساس نکرد. عق زدن حامد که تمام شد علی کمکش کرد تا بلند شود. حامد با دستش به داخل آب اشاره کرد و گفت "نوزاد بیچاره صورتش سیاه شده. لابد خیلی وقته که انداختنش توی آب. حتماً حرومزاده بوده." علی گفت "بیخیال پسر. کدوم نوزاد من که چیزی نمیبینم. خیالاتی شدی" اما حامد اصرار داشت که آنقدر نوزاد را واضح دیده که حتی دعایی را که با سنجاق به قنداقش زده بودند میتوانسته بخواند.
علی که نوزادی ندید. شاید صادق هم. اکبر هم ندیده بودش انگار که هیچکدام چیزی نگفتند و چیزی نگفت حامد به آنها.
من بودم و علی نوربخش و حامد توکلی و اکبر مس چی
"داشتم طاقههای تو انبار رو جابجا میکردم تا واسه جنسهای جدید جا باز بشه که موبایلم زنگ خورد. حامد بود. گفت قرارمون یه ساعت دیگه مرغ طلایی. گفت که علی و اکبر ماشین ندارن و ماشین خودش هم خرابشده. به جون بچم زیاد از حرف علی مطمئن نبودم؛ اما اگه نمیرفتم خیال میکردن دلم نمیخواد سوار ماشینی که تازه تحویل گرفته بودم بشن و از اینجور فکر و خیالات. خانوم بچهها رو فرستاده بودم شهرستان خونه خالشون و سپرده بودم برگشتن چند طاقه پارچه بپیچن و قایم کنن تو بار که جنسم تو مغازه جور باشه واسه بعد ماه. قرار شد من یه ساعت دیگه بچهها رو جلو مرغ طلایی سوار کنم؛ اما جون بچم به من نگفتن به رضا زنگ بزنم.
خیلی دور بود. دوساعتی میشد که رانندگی میکردم و جون بچم دیگه داشتم جوش میآوردم که علی از توی آینه به هم اشاره کرد و من ماشین رو نگه داشتم و با حامد رفتیم پایین که آبی به دست و صورتمون بزنیم. بهشت نبود. جهنم هم نبود. جایی بود مثل بقیه جاها. آبی و درختی و سبزهای."
اینها را صادق تعریف کرد. چهار روز بعدازاینکه حامد به او زنگ زد و گفت قرارمان یک ساعت دیگر مرغ طلایی.
صادق برگشت توی ماشین که باقی وسایل را پایین بیاورد؛ اما حامد کنار آب ماند و علی هم پیاده شد و رفت پیش حامد. ماندند صادق و اکبر که صادق دید اکبر میخکوب شده و هاج و واج ایستاده و با نگاهش کسی یا چیزی را دنبال میکند. انگار کسی یا چیزی از جلویش رد شده باشد. اکبر با دستش به جاده اشاره کرد و گفت "این بچه لختوعور وسط جاده چکار میکنه؟" صادق گفت "کدوم بچه. به جون بچم من چیزی نمیبینم." اکبر میگفت پسربچه دوسهساله بوده اما قدش بهاندازه یک مرد بالغ و حتی بلندتر و حدود دو متر. اکبر اصرار داشت اینقدر پسربچه را واضح دیده که حتی دانههای عرق روی پوستش را هم میتوانسته ببیند.
صادق که پسربچهای ندید. شاید حامد هم. علی هم ندیده بودش انگار که هیچکدام چیزی نگفتند و چیزی نگفت اکبر به آنها.
من بودم و علی نوربخش و حامد توکلی و صادق گلاب فروش و اکبر مس چی
داشتم گلدانهایم را آب میدادم که تلفن زنگ زد. علی بود گفت قرارمان یک ساعت دیگر مرغ طلایی. اکبر هم زنگ زد و گفت قرارمان یه ساعت دیگه مرغ طلایی. حامد و صادق هم همین را گفتند وقتیکه زنگ زدند. همیشه من را فراموش میکردند و علی و حامد و اکبر میگفتند که صادق قرار بوده زنگ بزند و صادق هم حاشا میکرد و بعد سرشان را میانداختند پائین و زیر لب میخندیدند و قرمز میشدند و دستهجمعی میگفتند "چه حیف خاطره خوبی میشد." من هم به رویشان نمیآوردم. انگارنهانگار که متوجه شدهام و آنها اصلاً متوجه من نبودند. انگار من را نمیدیدند و کمکم ندیدن من عادتشان شد و فراموشم کردند.
مانده بودم چطور شد که آن روز تعطیل وقتیکه داشتم گلدانهایم را آب میدادم هر چهار نفرشان زنگ زدند و گفتند قرارمان یه ساعت دیگر مرغ طلایی. اول فکر کردم شاید باز حوصلهشان سر رفته و سرکار گذاشتن من تفریح جدیدشان باشد؛ اما پیش خودم گفتم اگر علی راست گفته باشد خاطره خوبی میشود و اگر هم همهچیز شوخی باشد دستکم ساندویچی از مرغ طلایی میخورم و برمیگردم. خیلی وقت بود که گزارم به مرغ طلایی نیفتاده بود.
من عقب نشسته بودم وسط علی و اکبر. دور اولین میدان علی از بوی بساط بلالی کنار میدان هوس بلال کرد؛ اما اکبر و حامد و صادق هیچکدام به روی خودشان نیاوردند و من هم به خاطر ساندویچ مرغ طلایی سیر بودم. صادق دوساعتی که رانندگی کرد ایستاد و گفت میخواهد آبی به سروصورتش بزند. من زودتر از آنها پیاده شدم و رفتم پایین.
علی راست میگفت بهشت بود. البته اکبر و حامد و صادق هم همین را گفتند از قول علی وقتیکه زنگ زدند و گفتند قرارمان یک ساعت دیگر مرغ طلایی. گفتند علی بهشت را پیداکرده. من که بهشت راندیدم و گمان نمیکنم گزارم به آنجا بیفتد؛ اما از بهشت هم بهتر بود شاید. نمیدانم چطور قبلاً اینجا را ندیده بودیم یا حتی از کسی نشنیده بودیم دربارهاش. شاید هم کسی قبلاً اینجا را ندیده بوده و از کسی دربارهاش نشنیده بوده. توی جاده که میایستادی چیزی پیدا نبود. باید از سطح جاده کمی پایین میرفتیم. یک آبشار بزرگ بود نه خیلی بزرگ ولی بزرگتر از چهار آبشار کوچکی که پایینتر بود و آب آبشار بزرگتر به چهار آبشار کوچکتر میریخت و آب همه آنها به دریاچه کوچکی که پایین درستشده بود. سه درخت زبانگنجشک یکطرف دریاچه بود و دو درخت بید مجنون یکطرف. باقی هم نیزار بود و روی آب نیلوفرهای آبی. ساکت بود. صدایی هم اگر بود صدای پرنده بود و آب.
و اما هرچه منتظر ماندم علی و اکبر و حامد و صادق نیامدند. برگشتم توی ماشین. بچهها رنگشان پریده بود و ساکت بودند. نفهمیدم چی شد که آن بهشت را ندیده گرفتند و هیچکدام پیاده نشدند.
اینها را رضا در خاطراتش نوشت. روز بعدازاینکه علی و اکبر و حامد و صادق زنگ زدند و گفتند قرارمان یک ساعت دیگر مرغ طلایی. دقیقاً یک ساعت بعدازاینکه از اداره به خانه برگشت.
علی و اکبر و حامد و صادق ساکت بودند و رنگشان پریده بود. انگار چیزی ترسانده بودشان اما به روی خودشان نمیآوردند و هیچکدام چیزی نمیگفتند و شاید منتظر بودند دیگری چیزی بگوید. بعد شروع کردند به خندیدن. علی اول خندید. بعد اکبر بعد هم حامد و صادق. کمکم صدای قهقههشان بلند شد. نه مثل وقتیکه رضا شاپوری را مسخره میکردند. نه . قهقههشان این بار بوی ترس میداد انگار و هر چه بیشتر میترسیدند بلندتر قهقهه میزدند. بعد همگی دستهجمعی گفتند "عجب خاطرهای شد."
نقد و تحلیل
جبر خطي تعيين؛
داستان كوتاه "من بودم و..." در جبر تعيين يا متقابل گري الگوي دوطرفه محرك و پاسخ، شکلگرفته است. الگوي خطي محرك و پاسخ در داستان در دو موقعيت ادراك شناختي و عملكرد رفتاري بهسوی نوعي برونرفت از دايره بسته جبر پيش میرود اما روايت چندوجهی شخصیتهای راوي داستان در "و..." نامحسوس، ناكام میماند.
رابطه ميان ادراك شناختي راوي با عملكرد رفتاري در الگوي "تقويت زنجيره همزمان" معرف تبييني از الگوي پیچیده محرك و پاسخ است كه رابطه ميان ادراک شناختي و عملكرد رفتاري "راوي" در موقعيت يا مكان يا منبع، الهامبخش نوعي تقويت است. مفهوم رابطه خطي محرك و پاسخ و انتظار تداعي تقويت را میتوان در الگوي شرطي شدن ارگانيسم (جاندار) از تداعي انتظار، براي دريافت پاداش مثلاً دريافت غذا بهعنوان تقويت نخستين و يا تأیید و تحسين بهعنوان تقويت ثانويه در نظر گرفت.
داستان "من بودم و ..." در عملكرد راوي و نسبت راويان با يكديگر، در مدل خطي تقویت زنجیرهای همزمان، تداعیکننده ترجيح فرد براي دريافت تقويت، خلاصه میشود و در "و..." بودن، ابهام نمیآفریند.
بنابراين، فراسوي رابطه تقويت زنجیرهای همزمان كه در آن موقعيت هر فرد در زنجيره و ادامه موقعيت فرد ديگر تا تداعي ادراك انتظار تقويت جانشيني بهسوی تكميل شدن الگوي خطي، پيش میرود، نشانهای به دست نمیدهد و در جبر تعيين متقابل گري زنجيره تقويت، درگير نوعي تكميل خطي و تداعي روابط است.
روابط در داستان، مفهوم رابطه محرك و پاسخ و الگوي تداعي ادراك انتظار تقويت براي تكميل زنجيره خطي است.
به نظر نگارنده، داستان كوتاه "من بودم و ..." نتوانسته است از جبر خودساخته ادراک شناختي و عملكرد رفتاري، بهسوی تجربه مبهم "و..." پيش برود و در جبر خطي تعيين، گرفتار است...
برودبنت (1958) در کارکرد شناختی توجه انتخابی مغز به پردازش منابع اطلاعات، بیان میکند؛ توجه انتخابی (متمرکز) به دلیل محدود بودن ظرفیت حافظه موجود زنده برای پردازش اطلاعات، موجب نادیده گرفتن درون دادهایی میشود که از حیطه آگاهی فرد خارجشده است و بر جنبههای خاصی از تحلیلهای ادراکی در توجه انتخابی، متمرکز میشود که در حیطه توجه آگاهانه فرد قرار دارد.
تمرکز و توجه انتخابی دروندادها و پیامهای اطلاعاتی، ناهوشیار عمل میکند. در داستان کوتاه "من بودم و ..." بخش زنجیره تقویتی ادراک شناختی توجه انتخابی و متمرکز، ناهوشیار و ناخودآگاه عمل میکند و در زنجیره تقویت همزمان ادراک و عملکرد، در الگوی خطی تقویت جانشینی، یکدیگر را تکمیل مینماید.
در داستان، ادراک و عملکرد شخصیتها، دروندادهای اطلاعاتی هستند که در زنجیره خطی تقویت موردتوجه قرارگرفته است و مبتنی بر رویکرد کارکرد شناختی مغز، ناهوشیارانه و ناخودآگاه عمل مینماید. این ناهوشیاری به معنای عمق ادراک و یا شناخت عمیق نیست بلکه نتیجه یا بازخورد انتخاب متمرکز و آگاهانه الگوی محرک و پاسخ است که در آنیک محرک (انگیزه بیرونی) زنجیرهای از تقویت پاسخ را فراهم میکند.
این بدان معنا است که تحلیلهای ادراک میتواند ناهوشیار باشد. بهاینترتیب "داستان کوتاه من بودم و ..." در الگوی خطی محرک و پاسخ کوتاه و عقیم میماند و به "و..." نمیرسد.
(حمید ژیان پور)
موضوعات مرتبط: نقد و تحلیل داستان
برچسبها: نقد و تحلیل داستان
