متن و منتقد

نقد داستان،شعر،فیلم،متن،موضوعات اجتماعی سیاسی اقتصادی،کتاب و...

صنف فراموش‌شده

متن و منتقد نقد داستان،شعر،فیلم،متن،موضوعات اجتماعی سیاسی اقتصادی،کتاب و...

صنف فراموش‌شده

صنف فرآموش‌شده

(مرضیه داوود پور)

زندگی در پیاده‌رو می‌جوشد. از محل کارم به پایین نگاه می‌کنم. بساطی‌ها هرکدام به فراخور حال خود، روی تکه پلاستیکی بزرگ یا چادر برزنتی کهنه یا روفرشی سوراخ‌سوراخ بساط خود را گسترانیده‌اند. جوراب‌فروش‌ها، هر سه، کنار یکدیگرند. غیر از جوراب، زیرپوش ارزان‌قیمت هم دارند. از همان‌هایی که با یک‌بار شستن، کج‌وکوله می‌شود. بعضی‌ها ساکت کنار بساط خود ایستاده‌اند ولی اغلب به‌طور منظم فریاد زده جنس خود را تبلیغ می‌کنند. بعضی روی صندلی شکسته‌بسته و زهوار دررفته‌ای نشسته‌اند. یکی از آن‌ها هر یک ربع ساعت یک‌بار با لهجه مخصوص می‌گوید: جوراب، جوراب.

در بین جوراب‌فروش‌ها وضع بابای احسان از همه روبه‌راه‌تر است. او حتی موبایل هم دارد و گاهی کنار بساطش با آن صحبت می‌کند. اسم بچه‌هایش هم با بقیه فرق دارد. بچه‌های بقیه مثلاً اعظم‌اند و اکرم. معصومه و محبوبه یا علی، محمد و سجاد. ولی بچه‌های او نگین و نگار و احسان هستند. احسان منگلی دوست‌داشتنی است. به خاطر معالجه او بوده که زندگی نسبتاً مرفهشان را در شهر خود رها کرده و به شهر مشهد آمده‌اند. احسان دفترچه بیمه بیماری‌های خاص دارد. وقتی به مطب می‌آید، پاهایش را به هم می‌کوبد و سلام نظامی می‌دهد. نگین و نگار، شاگردان مدرسه، زرنگ و باهوش‌اند. وقتی مادرشان کار دارد تنها به مطب می‌آیند و توقع دارند که داروهای آن‌ها در دفترچه بیمه احسان بنویسم. حال چگونه برای آن‌ها شرح دهم که طبق قوانین اسناد پزشکی این کار برخلاف قانون است و حتی فتوای مجتهد هم در این مورد ابلاغ‌شده، مشکل است ولی آن‌ها زود قبول کرده مثل بزرگ‌ترها دراین‌باره پافشاری نمی‌کنند. آن‌ها گاهی خودشان طبابت کرده و می‌گویند: احسان سینه‌اش صدا می ده، سفالکسین بنویسید.

به کوچه بغل‌دستی نگاه می‌کنم. هرچه در اطرافم می‌بینم، می‌نویسم و می‌نویسم. سعی می‌کنم در این امانتی که در مقابل دیدگانم است، خیانت نکنم. گاری‌دستی‌ها بیشتر در کوچه پهن بغلی ایستاده‌اند. جای هرکدام از آن‌ها مشخص است. هرکدام انگار سرقفلی مخصوص به خود را دارند و به حقوق دیگری تجاوز نمی‌کنند. از صبح تا ظهر خودشان را با چیدن میوه‌ها سرگرم می‌کنند. مثل‌اینکه به یک کار ظریف و حساس مشغول‌اند. مدام میوه‌های خوش‌رنگ و رو و درشت را بالا می‌چینند و میوه‌های لکه‌دار و فاسد و ریز را زیر. به احدی اجازه نمی‌دهند به میوه‌ها دست بزند. زنان چادری با چادرهای گل‌درشت، دم پایی به پا، نزد آن‌ها می‌آیند و چانه می‌زنند. گاریچی می‌گوید: برو مغازه قیمت کن، پانصد تومان مغازه را به دویست تومان می­دم. امروز عشقم است ارزان بدم.

مشتری این پا و آن پا می‌کند. بالاخره گول می‌خورد. گول زردآلوهای تروتازه را که از جعبه مرغوب‌تر، روی زردآلوهای درجه سه چیده شده. میوه‌فروش دست‌ها را کاسه کرده و بامهارت به زیر میوه‌ها می‌زند و زردآلوهای ریز و خال‌خال و کرمو را با سرعت داخل کیسه پلاستیکی مشکی می‌ریزد و چندتایی هم از زردآلوهای مرغوب رو قرارمی گیرد که اگر وزن اضافه شد، همان خوب‌ها را دوباره به گاری برمی‌گرداند.

کشش و کوشش میان خریدار و فروشنده شروع می‌شود. اگر مشتری زبروزرنگ باشد، چندتایی از میوه‌های خوب را به‌سرعت داخل کیسه پلاستیک می‌ریزد. خلاصه میوه‌فروش پاکت میوه را در ترازوی کهنه و زنگ‌زده‌اش، وزن کرده و کیسه را گره کور زده و پولش را هم می‌گیرد.

کیسه پلاستیک مشکی و بدبو و از نوع زباله پلاستیک است. از همان‌هایی که از دمپایی کهنه و ظرف وایتکس درست شده ولی عیب کار به چشم نمی‌آید. این مسئله اصلاً مطرح نیست!

یکی از گاری‌ها خیار دارد. خیارها بنجل و پلاسیده‌اند. میوه‌فروش ساعتی یک‌بار از سطل پلاستیکی زیر گاری آب روی آن‌ها می‌ریزد تا تروتازه جلوه کنند. گاری دیگر لوبیا سبز دارد. صاحبش مرتب داد می‌زند: لوبیاپلو...

اما من می‌دانم تا در این محل کوپن برنج اعلام نشود، لوبیاپلو به‌آسانی درست نمی‌شود. یکی از میوه‌فروشی‌ها پسری جوان است. یک روز دو زن، یکی مسن دیگری دختری جوان، به مطب می‌آیند. در حین این‌که نسخه می‌نویسم، بی‌تعارف پشت میز من آمده و کوچه مجاور را می‌پایند. دونفری درگوشی صحبت کرده و شوخی کنان می‌خندند. وقتی علت را می‌پرسم، می‌گویند که میوه‌فروش جوان نامزد دختر است. دختر از روستا آمده و نامزدش خبر ندارد. اگر بفهمد نمی‌گذارد دخترک به روستا برگردد. خلاصه نامزد بازی یک‌طرفه تمام می‌شود و زن‌ها با خوشحالی مطب را ترک می‌کنند.

بعضی از گاری‌دستی‌ها خرازی سیارند. از جارو دستی گرفته تا لیف حمام و ناخن‌گیر و حوله و ظروف پلاستیکی و گل مصنوعی دارند و همچنین روبالشی و استکان و نعلبکی. بعضی دیگر سوپر سیارند. باوجود دکان‌های بقالی و سوپرهای زیادی که در این خیابان است. این گاری‌ها انواع حبوبات، ادویه، دارو و دوا و گل‌گاوزبان و تخمه آفتاب‌گردان را می‌فروشند. آن‌ها حتی انفیه هم دارند. انفیه در شیشه‌های بلند بسته‌بندی‌شده و مارک‌دار است و روی آن نوشته شده: نسوار خاص امیری درجه اول.

یکی از گاری‌ها بوتیک سیار است. صاحب آن دورتادور گاری را میله‌های فلزی نصب‌کرده و با چوب‌رختی به آن‌ها لباس ارزان‌قیمت آویخته است. در تعطیلی مدارس، بچه‌ها هم به این عده اضافه می‌شوند. بساط بچه‌ها مختصر است و در بقچه‌ای چهارگوش و یا کارتنی کوچک جا می‌گیرد. بعضی از آن‌ها در سینی، نوعی خوراکی مارپیچ شبیه به زولبیا را می‌فروشند. روی آن تکه سنگی گذاشته و داد می‌زنند: فالی فال...

یا اینکه با پرنده فال می‌گیرند؛ اما کار جوجه فروش‌ها از همه سکه‌تر است. جوجه‌های دوسه‌روزه را توی کارتن ریخته‌اند. جوجه‌ها جای جم خوردن ندارند. جیک‌جیک آن‌ها در صدای بوق ماشین‌ها و هیاهو و فریاد آدم‌ها گم می‌شود. اغلب جوجه‌ها را رنگ کرده‌اند. نوک آن‌ها را گرفته در محلول‌های رنگی فروبرده‌اند. حال آن‌ها بنفش پررنگ و نارنجی و سبز چمنی هستند. بچه‌ها مشتاقانه دور آن‌ها جمع می‌شوند و مادرها بعد از پفک‌نمکی تمایل به خریدن جوجه برای بچه‌هایشان دارند. شاید برای اینکه جوجه‌ها ذاتاً دوست‌داشتنی هستند و یا این‌که این قسمت از شهر بافت روستایی دارد و روستایی‌ها طبعاً حیوان‌دوست هستند و یا شاید هم به این امید هستند که جوجه روزی مرغ بالغی شود و کمبود گوشت خانواده را جبران کند! این کاسب‌ها عموماً مردمی نجیب هستند و جهت کسب روزی، زحمت می‌کشند.

البته گاهی دعواهای ناجوری بین زنان مشتری و فروشندگان درمی‌گیرد که منجر به فحاشی و جمع شدن مردم می‌شود ولی کار کمتر به پلیس 110 می‌کشد. مردم میانجی می‌شوند و زن زنبیل به دست درحالی‌که بدوبیراه می‌گوید پی کارش می‌رود. بقیه باعلاقه تماشا می‌کنند و اینجاست که مشتری باید مواظب باشد که کوپن‌هایش در شلوغی دزدیده نشود.

دوره‌گردهای خلاف‌کار معمولاً آن‌طرف خیابان، سر کوچه حمام می‌نشینند و در اطرافشان افراد بیکار جمع می‌شوند. آن‌ها دستمال کوچکی را پهن می‌کنند و روی آن اجناس نامتجانس می‌چینند. از قبیل آچار، پیچ‌گوشتی مستعمل، قفل و کلید کارکرده، رادیوضبط کهنه و کفش نیم­دار. از همان کفش‌هایی که نمکی‌ها می‌دزدند. احتمالاً این افراد تحت پوشش نمکی قاچاق ردوبدل می‌کنند. قیافه‌های آن‌ها ژولیده است و با دوزانو روی زمین نشسته‌اند؛ اما بساطی‌های این‌طرف خیابان اغلب مرتب و پاکیزه هستند. در زمستان و تابستان ساعت‌ها سرجای خود هستند. این‌ها ظاهراً مردم خوبی هستند. حتی آن معتاد سیگارفروش هم به نظر بی‌آزار می‌آید. هرچند از بس تریاک و شیره مصرف کرده، پوستش مثل چرم قهوه‌ای شده و از تابلو هم تابلوتر است!

صدای گدای کور پایین مطب از همه گوش‌خراش‌تر است. کلمات نامفهومی را مثل صفحه‌ای که خط افتاده باشد مرتباً تکرار می‌کند که من تنها کلمه الهی را از بین آن‌ها تشخیص می‌دهم. او هم مثل یک فرد وظیفه‌شناس، ساعت معینی کارش را شروع و تمام می‌کند. صورتش شبیه به پرندگان است و همیشه قمقمه آبی به گردن دارد.

اگر چشمم را ببندم دورتر را هم می‌توانم مجسم کنم. آن زن گدایی را که به یک شانه، روی مقوا دم مسجد خوابیده. آن‌چنان راحت و فارغ‌البال که انگار در خانه‌شان استراحت می‌کند. شبیه به گربه‌ای چاق و تنبل است. زمستان‌ها روی چراغ خوراک‌پزی کنار دستش که آن را با مقوایی پوشانده تا خاموش نشود، در همان پیاده‌رو چای درست می‌کند. وقتی از کنار او رد می‌شوم می‌گوید: بفرما خانم دکتر چای و من تشکر می‌کنم. گاهی اوقات او حتی ماکارونی هم روی چراغ گرم می‌کند. البته مدتی است غیبت دارد. نمی‌دانم که مأموران بهزیستی او را برده‌اند یا مرده است.

روبروی در مسجد دکه بلیط فروشی است. بلیط فروش معلول است. روی چهارپایه بلندی می‌نشیند. پاهای کوتاهش به‌صورت پرریش و بالغش نمی‌آید. سه‌چرخه موتوری‌اش کنار دکه پارک شده و روی آن بالش و تشکچه کهنه‌ای قرار دارد. تا مرا می‌بیند، یاد مرض‌هایش می‌افتد و داد می‌زند: خانم دکتر سر دلم درد می‌کند، ترش می‌کنم و من می‌گویم: فردا دفترچه‌ات را بیار تا در آن دارو بنویسم.

آن‌طرف تر، کنار ضلع غربی مسجد، رو به امام رضا، پیرمرد پینه‌دوز نشسته. دکه حلبی کوچکی کنارش است. خودش بیرون می‌نشیند چون در دکه جا نمی‌گیرد. پیرمرد در حال کارکردن مدل خوبی برای نقاشان رنگ و روغن است. نذر گیرایی هم دارد. گاه مختصری نذر او می‌کنم. بدون تشکر و دعا و ثنا می‌پذیرد. معلوم است به پول مجانی عادت ندارد. شاید هم اگر ادبیاتش خوب بود، می‌گفت: کفاف کی دهد این باده‌ها به مستی ما؟

ولی او حتی جواب سلام مرا هم نمی‌دهد و خاموش کارش را می‌کند. سر چهارراه اصلی دکه روزنامه‌فروشی است. تا آدم می‌خواهد تیتر روزنامه‌ها را بخواند، چشمش به مقوایی می‌افتد که روی آن نوشته‌شده: مفت خوانی ممنوع!

زنان دست‌فروش معمولاً در دو طرف داروخانه می‌نشینند. بعضی از آن‌ها باید باقی‌مانده نسل کولی‌ها باشند. روی صورتشان خال‌کوبی است. چندان در بند حجاب نیستند. قسمتی از پستانشان درحالی‌که سر بساطشان نشسته‌اند، بیرون است و مادرانه کودکشان را شیر می‌دهند. زندگی ماشینی روی اجناس آن‌ها اثر گذاشته و به‌جای قندشکن و انبر و سیخ کباب حلبی، قاشق چنگال استیل می‌فروشند. بعضی از زنان فروشنده به نظر می‌آید بلوچ باشند. شبیه به همان‌هایی که وقتی به مطب می‌آیند می‌گویند که شوهرانشان زندان هستند و یا این‌که خودشان تازه از زندان زنان آزاد شده‌اند. شبیه به همان‌هایی که جوان‌ترهایشان، چادر حریر با گل‌های مخمل طلایی می‌پوشند و لاک بنفش می‌زنند. مثل آن‌هایی که در ملاقات‌های حضوری که با شوهرانشان در زندان دارند باردار می‌شوند و به دنبال رفع آن به دکتر مراجعه می‌کنند و می‌گویند: مرضی خانم بچه نمی­خوام، آمپول بنویس.

اینجا فروشگاه مواد پروتئینی نیز هست. گاهی اوقات فرقونی کنار جوی آبی قرار دارد و روی آن سیرابی و شیردان می‌فروشند. پاچه‌های گاو، بزرگ و بی‌قواره، در یک ضلع فرقون، مرتب چیده شده‌اند. مگس‌ها در اطراف آن در پروازند. کمی آن‌طرف تر، در ضلع دیگر خیابان آشغال‌ها را ریخته‌اند تا ماشین زباله آن‌ها را ببرد. یک نفر درون آن را می‌کاود تا جنس به‌دردبخوری پیدا کند. ظرف پلاستیکی خالی یا سرنگی استفاده‌شده و یا پاکت خالی آب‌میوه!

مشغول کارم می‌شوم. ناگهان هیاهوی غریبی درمی‌گیرد. یک نفر داد می‌زند: شهرداری آمد. شهرداری آمد. گاریچی‌ها با شتاب گاری‌هایشان را به ته کوچه مجاور که در رو دارد، می‌رانند. آن‌چنان با سرعت و پرسروصدا که آدم بی‌اختیار به یاد مسابقه ارابه‌رانی فیلم بن هور می‌افتد. در این میان پاکت میوه‌ای از دست یک نفر رها می‌شود و میوه‌های آن توی کوچه می‌ریزد و در خاک‌وخل و آب‌سیاه کف کوچه ولو می‌شود. عابرین به آن حمله‌ور ‌می‌شوند و میوه‌ها را از روی زمین می‌قاپند. بعضی از آن‌ها به شلوارهایشان مالیده، پفی می‌کنند و همان‌جا می‌خورند.

جوراب‌فروش‌ها بساطشان را به‌سرعت جمع می‌کنند. چهارگوشه بساط را مثل بقچه گره‌زده و بسته‌ای شبیه به چادرشب رختخواب درست می‌کنند و آن را به دوش انداخته، دوان‌دوان به نقطه‌ای امن می‌رسانند و من فکر می‌کنم که بالاخره روزی آن‌ها به بیماری دیسک گردن مبتلا می‌شوند. در یک لحظه پیاده‌رو خلوت می‌شود. انگارنه‌انگار قبلاً آن همه آدم آنجا بوده‌اند.

فردا صبح مادر احسان به مطب آمده و شکایت می‌کند که مأموران شهرداری بساط شوهرش را برده‌اند و او باید ده هزار تومان جریمه بپردازد وگرنه اجناس ضبط می‌شود. از پنجره به بیرون نگاه می‌کنم. بقیه گاریچی‌ها و بساطی‌ها سرجای خودشان هستند. مثل‌اینکه هیچ اتفاقی نیافتاده. زندگی در پیاده‌رو می‌جوشد. تا کی که دوباره شهرداری بیاید و یکی از آن‌ها را شکار کند و بساطش را به هم بریزد!


نقد و تحلیل

"زندگی در پیاده‌رو می‌جوشد. از محل کارم به پایین نگاه می‌کنم"

نویسنده، نگاه مخاطب را از پایین به بالا می‌آورد و در جایگاه امن، او را از بالای سر متن عبور می‌دهد. به نظر می‌رسد برای مخاطب این تجربه لذت‌بخش کنجکاوی او را در شناخت زوایای پنهان نادیده‌ها تا حدودی ارضاء می‌کند. داستان از چند اپیزود تشکیل‌شده است که یکدیگر را کامل می‌کنند. مخاطب از بالا روایتی کامل از فضای نادیده را به شکل پیوسته درک و نگاه خود را در تهییج بیشتر کنجکاوی برای دیدن زوایای پنهانی از نابهنجاری‌ها، دقیق‌تر می‌کند. دقت نگاه او آن‌قدر عمیق و باورپذیر نمی‌شود که او در کشاکش تأمل ناشی از تجربه همزادپنداری، به بطن درک نابهنجاری فرو برود و سوته­دلان سوزش دل را تجربه کند. غور در مفاهیم تجربه‌ای نادر است که لذت درک رنج را به ذائقه مخاطب می‌چشاند و او را برمی‌انگیزد تا در علل ایجاد نابهنجاری‌ها پرسش‌هایی تأمل‌برانگیز طرح کند. اینکه زن فقیری که کنار مسجد می‌خوابد و روی پیک‌نیک ماکارانی گرم می‌کند و یا زن بلوچ در دیدار همسر زندانی‌اش باردار می‌شود و جوان دست‌فروشی که نامزدش تصادفاً او را می‌بیند، محتوای کلی است که خواننده از بالای سر آن عبور می‌کند و جنبه‌هایی از طنز را در آن می‌بیند؛ اما هرگز تهییج نمی‌شود تا به احساس زن فقیری که ماکارانی گرم می‌کند و آن‌قدر چابک است که از چنگال مأموران شهرداری بگریزد، نزدیک شود و بفهمد طعم ماکارانی در ذائقه زن فقیر چه طعمی است و نگاه زن بلوچ به آینده فرزندی که در رحم او به وجود آمده است تا چه اندازه بغرنج تصویر می‌شود. تصویرسازی در آثار هنری وجه مهم و تأثیرگذار فهم عمیق اثر محسوب می‌شود. نویسنده پیش از آن‌که اثر را در کلیت زمینه و در بطن بافت درونی آن شکل دهد، باید با دوربین نگاه نافذ خود، تصاویر درحرکت ذهن شخصیت‌های داستان را لحظه‌به‌لحظه برای خود ثبت کند و از آن به‌عنوان سندی قابل‌اتکا برای ارائه شاهد در کلیت داستان، استفاده کند. درگیری مخاطب با تصویر درونی از شخصیت‌های داستان، از او مخاطبی هوشیار خواهد ساخت که به‌جای نگاه از بالا و دیدن جنبه‌هایی از زبلی و چالاکی طنزگونه شخصیت‌های کوچه‌ی دست‌فروش‌ها، به اتکا سندیت تصاویری که توسط نویسنده در حساس‌ترین حرکت بطنی و درونی شخصیت‌ها ثبت‌شده است، به درک عمیق و تأثیرگذار از تجربه بکر مردمی که با گوشت و پوست‌واستخوان خود با درد و رنج ناشی از تجافی به حقوق پایمال‌شده‌شان، درگیر هستند، عمیقاً آشنا شود. این‌گونه نوشتن، قلم‌زدن نیست قدم زدن است. قدم زدن در بطن زندگی درونی مردمی که برای حداقل معیشت خود در خیابان، مجاهدانه می‌ستیزند. نگارنده با قلم سرکار خانم داوود پور آشنا است. او را بسیار مستعد ارزیابی می‌کند. مرضیه داوود پور، در تبیین مستند تصاویر بکر درونی تاکنون موفق بوده است. آنچه اینجا نقد شد دست‌مایه توجه عمیق به چگونگی شکل‌گیری تأثیرات درونی به‌وسیله تصویرسازی است. اگر این داستان نخستین داستان نویسنده باشد در این صورت داستانی درخور توجه و تأمل است. درخور توجه است زیرا نویسنده را فردی مستعد در بازپروری تصاویر مستند معرفی می‌کند و درخور تأمل است زیرا تحلیل و نقد بافت داستان ممکن است بتواند آموزه‌های قابل‌توجهی را ارائه دهد.

(حمید ژیان پور)


موضوعات مرتبط: نقد و تحلیل داستان
برچسب‌ها: نقد و تحلیل داستان

تاريخ : پنجشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۷ | 10:54 | نويسنده : |
لطفا از ديگر مطالب نيز ديدن فرماييد