سينه خالي ز مهر گلرخان
به صفحه سفيد كاغذ كه مینگرم، نوشتن برايم دشوار میشود، با خود كلنجار میروم. از خودم میپرسم اين سر مخمور انديشه پرست مست گردد زان مي احمر؟
اين دلمشغولی، آشفتگي و پریشانحالی را قراري هست؟
موجي از لشكر كلمات يكي زود و يكي زودتر خود را به من مینمایانند، میخواهند بر اين لوح سفيد جاري شوند و مدعیاند اين ميلي كه میجوشد را میتوانند به قسمي در بوي گل جاري كنند؛ و قوتي (رزقي) براي دماغ سرخوش باشند. اميد است با قبول و نا قبول رازدان راز باشند و از گفتن عنان واپس نكشند. بلبلي خوشآواز باشند و شكرها بريزند ورنه اين كلمات بهخودیخود رتبتي كوتاه و قاصر دارند خاصه كه من را قوت سباحت (شناگري) نيست.
كبر و كين را كه عنان واپس میکشم. همچون كاهي سرگردانم در مصاف تندباد، بلبل طبعم خاموش میشود. در حيرت فرومیروم، دمبهدم واژهها میدهم. هيچ از انگبين نصيبم نمیشود. خون میجوشد اما شير نمیشود. جامه همچنان خونآلوده و خرقه خون پالايه است.
سینهی نالان من فرياد میکشد. نفس، نافرجام میماند. اندر غار خاموشي میخزم، روز و شب بهسختی میگذرانم.
دلي خونين و لبي خندان دارم. تا يك كرشمه ساقي تلافي صد جفا بكند اميد میورزم، بو كه بيابم كام را.
در گوش هوشم، هاتفي ندا در میدهد، لاف كم زن از اصول اي بي اصول. اي در فروغ راه مانده، با پاي چوبين هرگز به مقصد نخواهي رسيد. جنبش ديگر به باید طبع را.
به خود میآیم، در سرم هاتف ندا درمیاندازد. به خود آمدهای، خود را رها كن.
"اندرين ره ترك كن طاق و طرنب
تا قلاوزت نجنبد تو مجنب"
باز با خودم كنجار میروم. در دلم پاسخي حكيمانه نقش میبندد. هين (آگاه باش) در نفاق افتادهای.
"سينه خالي ز مهر گلرخان
کهنه انباني بود پر استخوان".
(حمید ژیان پور)
موضوعات مرتبط: تلنگرهای ذهنی
برچسبها: تلنگرهای ذهنی
