متن و منتقد

نقد داستان،شعر،فیلم،متن،موضوعات اجتماعی سیاسی اقتصادی،کتاب و...

رنگ آتش نیمروزی

متن و منتقد نقد داستان،شعر،فیلم،متن،موضوعات اجتماعی سیاسی اقتصادی،کتاب و...

رنگ آتش نیمروزی

داستان صوتی

رنگ آتش نیمروزی

(از کتاب ماه نیمروز)

 

(شهریار مندنی پور) 


نقد و تحلیل

"سهل گردان رهنما، توفیق ده"؛

شهریار مندنی پور، شهریار راوی خویشتن خویش است. او تاریکی‌های ناپیدای مرموز ناخودآگاه ناهوشیار را در عمق چالش اندیشه فرهمندانه انسان با درون خویش جستجو می‌کند و آن را از بطن سایه شوم رذیلت ببر درنده، پیروز و سرافراز بیرون می‌آورد.

"آهای تاریکی، مرموز است تاریکی... باید جنگید تا یکی به رهد و یکی بماند روی خاک" همین بس است تا در رویارویی رهایی‌بخش با سایه درنده، "همه عمر" به پایان برسد.

سروان، مردی، ورزیده و چالاک، همه هستی مردانه وجود خویش را در تشفی انتقامی روشن در می‌بازد و راوی، چگونگی بیرون آمدن او از نبرد رذیلت و فضیلت را به زیبایی و شکوه به تصویر می‌کشد و بر رازی مرموز، شگفت‌انگیز و خاموش تأکید می‌کند. رویارویی مرد با "ببر پیر" تقابل سایه ناآگاه کور با روشنی خودآگاه فطری ملکوتی است. در باور تحلیلی یونگ، "سايه عموماً چيزي حقير، ابتدايي، انطباق‌نیافته و نابهنگام است".

"ببر پیر تنها"، نماد نهاد پیر درنده است که امیال و خواسته‌های غریزی و ابتدایی، معرف کهن‌الگوی سایه درون انسان است که به قدمت عمر انسانیت در چالش دائمی و جدی با روشنایی‌بخش فطری، وجود است.

"انتقام اما چیز روشنی است" تا آن اندازه روشن که منجر به تأیید و تثبیت و شناخت موجودیت سایه رذیلت درنده، می‌شود.

"فهم ماهیت سایه منجر به درک چالش مسائل اخلاقی فرد است".

در داستان، سروان، فردیت رشد یافته و متعالی است که او را از راوی و دیگران متمایز می‌کند و بر قله فضایل اخلاقی، فرهمند و سرافراز می‌نشاند. باور او، اما در کشتن و از میان برداشتن رذیلت‌ها نیست. او برای به فعلیت رساندن رشد شخصیت متعالی خویش باید از سایه شوم و درنده رذیلت ببر درون خویش مردانه عبور کند درحالی‌که باطناً از آن روگردان است و حقیرانه به آن می‌نگرد بنابراین آن‌گونه که در روان‌شناسی تحلیلی یونگ بیان می‌شود: "ابتدا بايد با سایه‌ی خود آشنا شود و با آن ادغام گردد زيرا لازمه جذب و ادغام سايه نه‌تنها شناخت موجوديت آن، كه يافتن راه‌حلی براي مسائل اخلاقي و عاطفي حاصل از آن است".

سروان در کشاکش فهم ندای دختر درون خود (آنیما) به لطافت و ظرافت‌های درون خود پی می‌برد و وجود زمخت و چشم‌های سردش در گرمای ناپیدای وجود دختر "رو به آبشار چشمی به رنگین‌کمان" قوت و حرارت جوانی خود را در گرمای وجود دختر بازمی‌یابد. آفتاب گرمابخش دختر در دل‌مشغولی دویدن به دنبال سنجاقک (نمادی از بازیچه‌های سرگرم‌کننده دنیوی) به غروب می‌انجامد.

"صدای جیغ کوتاه است، به کوتاهی عظمت درک غروب آفتاب و تهی شدن نابهنگام آرامش وجود مرد، آن هنگام که از دختر درون خویش برای لحظاتی غافل می‌شود و به دنیای مردانه جنگ و شلیک خمپاره بر نفربرهای دشمن می‌اندیشد. بعدازآن "جوی بدون بوته و پونه یک راست می‌رفت تا وسط‌های دشت". از زیبایی و شکوه و عظمت صحرا چیزی به چشم نمی‌آمد، دشت برهنه و عریان، سخت و سفت و زمخت پیش روی سروان رخ می‌نمایاند.

"در کشاله کوه، پیراهن صورتی دخترک" زیبایی آتش انتقام را در دل سروان برمی‌افروزد. "پیراهن صورتی همین‌طور بالا و بالاتر می‌رود، انگار باد آرام می‌بردش" و "آن تاریکی ناشناخته" آرام و عمیق متولد می‌شود. سروان، سرگرانی می‌کند "قبل از خواب تکه‌ای از پیراهن صورتی را از بغلش درآورده، بوسید".

گویا دخترک وجود خویش را می‌بوید و بر قدرت پنجه‌ها و خیز بلند پلنگ حقیرانه به خشم می‌نگرد. "در چشم‌هایش می‌خواندم که نقشه کشیده است تا ستون فقرات پلنگ را بزند". درهم کوبیدن ستون فقرات، شکستن نقطه مرکزی تعادل موجود است.

سروان به این می‌اندیشد که برای در هم کوفتن رذیلت درنده و وحشی، شکستن تعادل، به معنی درهم کوفتن او است. ازاین‌رو به تعادل درونی خویش می‌اندیشد و برای در هم شکستن ستون فقرات رذیلت، نقطه تعادل درونی خویش را قوت می‌بخشد و خود فرهمند و آگاهش را فربه و فربه‌تر می‌کند.

قوت خودی موجب ضعف بیگانه است. "می‌شود نزدیک پلنگ شد چشم در چشم، زنده سلاخی‌اش کرد..." "اما من شک داشتم که او حریف بشود." بنابراین کم‌کم شروع می‌کند با صخره‌هایی که شکل‌های حیاتی دارند حرف زدن" و "خاک باران شسته" وجود خودآگاه عمیق و متفکر مرد، بر بلندای سود و زیان عقل عافیت­اندیش، دوردست‌های انسانیت ناب را در فردیت رشد یابنده و متعالی می‌جوید.

سروان در کوره‌راه پرفرازونشیب کوه با آن تن رنجور، سرافراز و امیدوار پای در راه پر پیچ‌وخم گذرگاه ببر درنده می‌گذارد و نشانه‌های صید را از طبیعت بکر وجود خویش می‌جوید. مردمان روستا و چوپانان، نماد هیاهوی عقل عافیت اندیش است که معیشت دنیوی را ضرورت زندگی آرام و بدون تنش می‌داند. اینک ببر پیر تنها، آدم‌خوار شده است.

 

چوپانان گله را بیرون نمی‌آورند و زارعان در خانه‌های خود می‌مانند. سروان اما یک‌بار با پلنگ درگیر می‌شود و با کارد سنگری به حیوان حمله می‌کند.

پلنگ او را زمین می‌زند "هرچه به او گفتم نگفت که هر دوی‌شان چگونه زنده دررفتند" رذیلت از میان رفتنی نیست و تقابل رودررو و مستقیم با آن، مواجهه‌ای ناکام است که برون‌رفت از آن سخت دشوار خواهد بود.

سروان اما در مواجهه با پلنگ نه قصد کشتن او که قصد شکستن او را دارد. ازاین‌رو فاصله مواجهه خود را با او تنظیم می‌کند. "... من روز سوم تفنگ برداشتم که بروم بکشمش گفت هرکسی طرف آن پلنگ برود می‌کشمش" "... من می‌خواهم دنیا برایم روشن و واضح باشد، انتقام چیز روشنی است". رو به کوه هوار می‌کشد "ندا ندا ندا" پلنگ را از دور می‌بیند او را نمی‌کشد، می‌گوید استخوان‌هایش را خورد می‌کنم همان‌طور که استخوان‌های دخترم را خورد کرد.

این بیان، اوج تمنای نفس او برای کشتن رذیلت است. رذیلتی که سایه کهن‌الگوی تاریکی آن هرگز از میان نخواهد رفت و در تقابلی درونی و دائمی آرام و خزنده رشد می‌کند. سروان به‌روشنی فطری خویش درمی‌یابد که به‌جای کشتن باید نقطه تعادل را بشکند و شکستن نقطه تعادل دشمن در قوت نقطه تعادل درونی خودآگاه "خودی خود" است.

سکوت می‌کند. "آن موقع نفهمیدم به چه خیالی رسیده است" نصف شب سروان به‌یک‌باره پرسید: پشت چشم پلنگ به‌جز بی‌رحمی چه چیز دیگری می‌تواند باشد؟ "گفتم شاید بی‌رنگی مرگ، گفت: نه. یک‌چیزی هست که اذیتم می‌کند" چیزی که او در درک ماهیت فردیت رشد یابنده خویش به آن رسیده بود ناشی از فهم یکپارچگی و وحدت میان رذیلت و فضیلت است که در چالش دائمی و خستگی‌ناپذیر موجب شکوفایی فردیت رو به رشد انسان است و او را به خودشکوفایی انسانی نزدیک می‌کند.

سروان سرافرازانه به درک عمیقی از خودشکوفایی "خودی خود" دست‌یافته بود. وجود نیمه‌تاریک او اینک در آتش نیم روز برق چشمان ببر درنده، روشنی یافته بود و راه شکستن را نه در کشتن که در احیاء بازیافته بود. "گفتم بزن بی‌عرضه. بچه‌ات. بزن که دندان‌های حیوان پخش‌وپلا شود. داد زدم بچه‌ات لامصب. آتش کن..." "پلنگ هنوز ایستاده بود... به سمت ما نگاه می‌کرد..." "پلنگ سالم بود مستقیم به ما نگاه می‌کرد..." سروان سر تفنگ را بالا می‌گیرد و گلوله‌ها را یکی‌یکی خالی می‌کند، تفنگ خالی را زمین می‌گذارد. آرام و مغرور از کوه بالا می‌رود. "سروان راه افتاده بود و در جهت مخالف حیوان می‌رفت..." "گاهی لنگی می‌خورد ولی حالت یک سرباز شکست‌خورده در حال عقب‌نشینی را نداشت."

"آن تاریکی ناشناخته همین‌جا است..." "آن پلنگ هنوز در کوه است..." ببر درنده، رذیلت از بین نرفتنی است این رازی است که سروان سرگران، سرافرازانه آن را با همه وجودش فهم می‌کند. "... چنگ می‌اندازم به شانه‌اش. چرا نزدیش..." سرش جار می‌زنم بی‌عرضه چرا پلنگ را نکشتی؟ خون بچه‌ات را حرام کردی. یک زانویش تا می‌خورد، دستش را می‌گیرد به صخره‌ای (نمادی از قوت "من درونی")... داد می‌زند: نمی‌شد، نمی‌شود. گوشت بچه‌ام (دختر) توی تنش هست. نمی‌شود. خون بچه‌ام توی رگ‌هایش هست. "تا پایین کوه بی‌صدا گریه می‌کند درحالی‌که به انکشاف فهم عمیق تقابل میان رذیلت و فضیلت دست‌یافته است، زیبایی‌های لطیف و ظریف دختر درون خویش را همچنان زنده در پیکر رذیلت می‌یابد و ببر آدم‌خوار را شکست‌خورده فطرت دختر پاک وجود خویش می‌یابد. اینک سروان سرگران است و سر بلنداندیش او به دنیا و عقبی فرود نمی‌آید. پیکر تنومندش در تقابل رذیلت درنده با فطرت پاک و لطیف دختر درونش، داغدار است. داغی که تا قیامت چون امانتی سنگین بر دوش انسانیت قرار دارد. "آسمان بار امانت، نتوانست کشید..."

(حمید ژیان پور)


موضوعات مرتبط: نقد و تحلیل داستان
برچسب‌ها: نقد و تحلیل داستان

تاريخ : یکشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۷ | 22:58 | نويسنده : |
لطفا از ديگر مطالب نيز ديدن فرماييد