متن و منتقد

نقد داستان،شعر،فیلم،متن،موضوعات اجتماعی سیاسی اقتصادی،کتاب و...

بار عشق و مفلسي

متن و منتقد نقد داستان،شعر،فیلم،متن،موضوعات اجتماعی سیاسی اقتصادی،کتاب و...

بار عشق و مفلسي

گفتگو

بار عشق و مفلسي

تقی تقوی

به نظر حقیر مخاطب در این شعر خداوند است. اگر دوستان نظری دارند بفرمایند.

حمید ژیان پور

فلسفه زندگی نزد حضرت حافظ، لحظه‌های رهایی و رضایت است. به نظر من حافظ کسی یا چیزی را مخاطب قرار نمی‌دهد بلکه به نظر می‌رسد او خود، مخاطب صدای طبیعت و مخاطب آوای عزیمت به‌سوی حقیقت است. حقیقت در نزد حافظ، قابل جستجو نیست او حقیقت را نمی‌جوید و راه طولانی به‌سوی حقیقت را نمی‌پوید (که یک کرشمه ساقی تلافی صد جفا بکند...) بلکه آن را می‌بوید. باری، وظیفه ما بوییدن آرزو است نه پیوستن به آرزو...

تقی تقوی

با این تعریف می‌شود، غزل مذکور را معنی بفرمایید! مثلاً، در این غزل سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان، چه بو و چه معنایی می‌دهد؟

حمید ژیان پور

من سعي خواهم كرد تا مدعاي سخن خود را از تبيين و تحليل محتواي غزلي كه تعبير و تفسير آن را خواسته‌اید بيان نمايم. آنچه بيان خواهد شد تفسير هرمنوتيك از موضوع موردگفتگو يعني مخاطب شناسي تغزل كلام حضرت حافظ است.

اين فرض كه مخاطب حافظ، خداوند زيبايي و جمال و كمال است، تغزل حافظ را به‌سوی تحديد نفس می‌برد و شعر حافظ را محدود و محصور می‌کند. اين بدان معنا است كه حافظ به نفس خويش، نقش زيبايي، جمال و كمال خداوند را تحميل كرده و نفس او آيينه جمال و كمال خداوند است.

نشستن بر جايگاه فاخر كمال و جمال، مدعاي "رند عافيت سوزي" چون حافظ نيست.

او خود را مفتي و يا نماينده هیچ مكتب و منبعي نمی‌داند و كمال و جمال را بر نفس خويش روا نمی‌دارد.

"من گدا هوس سرو قامتي دارم

كه دست در كمرش جز به سيم و زر نرود"

حافظ قرآن، راوي رجحان نيست. او خداوند را در كلام خويش به ما نمی‌نمایاند و ترجيحي براي بيان عارفانه، سالكانه و حتي عاشقانه از خداوند ندارد.

او حتي ترجيحي براي بيان خويش نمی‌جوید و تدبير در حقيقت را نمی‌پوید.

"رند عالم سوز را با مصلحت بيني چه‌کار

كار ملك است آنكه تدبير و تأمل بايدش"

مصلحت بيني، تدبير عقل و ترجيح نفس است. مصلحت بيني، رؤیا نيست، مصلحت بيني سودا است. مصلحت بيني از عشق، كوه می‌سازد و عارف عاشق را بر بلنداي جايگاه يك مفتي يا مرشد و مراد بر آن بلندا می‌نشاند.

حافظ اما با هیچ‌کدام از این‌ها میانه‌ای ندارد. در نظربازی او "بی‌خبران حیران‌اند."

مخاطب حافظ كسي يا چيزي نيست.

او خود مخاطب رؤیاهای خويش است. رؤیاي او افق دارد. رؤیاي او عمق دارد.

افق نگاه او را نمی‌توان در عشق و عرفان و حكمت خلاصه كرد. ما نمی‌توانیم او را انسان كاملي بيابيم كه مراد ما است.

او بخش هويداي رؤیاي ما است و تا آن اندازه به ما روشني می‌بخشد كه ما حيرت و سرگرداني خويش را ببینيم و بر عظمت ناشناخته‌های طبيعت خويش، آواي ناشنوده عجز خويش را بشنويم.

او بااین‌همه، از سابقه ناامید نيست و در عزيمت به‌سوی حقيقت، رضايت را منبع عنايت می‌داند.

"رضا به داده بده و از جبين گره بگشا

كه بر من و تو در اختيار نگشاده ست"

رضايت او نشانه نهايت درك او از بداهت عظمت رؤیاي انسان است.

ازاین‌رو است كه او خود را در زیبایی‌های آشكار مدهوش می‌کند، به روي و موي و ابروي يار دل می‌بازد و رؤیاي خويش را می‌سازد.

این‌همه عشق‌بازی و دل دادگي، نماد سرگشتگي است. او اما اين سرگشتگي را سروري می‌کند. او در اين سرگشتگي اين الوقت است و هرگز در آن توقف نمی‌کند. آنچه او از سرگشتگي می‌یابد، چالاكي و رندي است. او شادي و شعف و عيش را وزنه‌ای به‌سوی رضايت و رهايي از سرگشتگي می‌داند و به آن می‌بالد.

"راز درون پرده رندان مست پرس

كه اين حال نيست زاهد عالی‌مقام را"

باري ازاین‌رو است كه او فيض روح‌القدس را در نقش نمی‌جوید كه در نفس انسان راضي می‌جوید.

"فيض روح‌القدس ار باز مدد فرمايد

ديگران هم بكنند آنچه مسيحا می‌کرد"

در شعر مورد تحليل "ناگهان پرده برانداخته‌ای يعني چه"...

در تبيين من؛ برانداختن، درساختن، نشناختن، آختن، نپرداختن، باختن، اشاره به آنات رؤیاي انسان دارد و تحير خود را در درك عظمت بی‌منتهای وظيفه خويش به ما می‌نمایاند.

رؤیاي او همه زندگي است و زندگي در نظرگاه او از ناودان گلوي تن خاكي بيرون می‌آید و به آسمان می‌رود. رؤیاي زندگي در نظر او "شاه خوبان و منظور گدايان است". رؤیاي او رمز دهان ناگشوده و سر در ميان ننهاده است كه شمشير نابودي برافراخته است تا انسان را در نخوت آگاهي و دانايي به زير آورد.

زندگي اما در نظرگاه او روزنه‌ای به‌سوی رهايي و رضايت است و از اين روزنه است كه می‌توان اوقات زندگي را تصاحب كرد.

خانه‌ی وجود آدمي همواره مملو از غير است.

"حافظا در دل تنگت چو فرود آمد يار

خانه از غير نپرداخته‌ای يعني چه"

راه رهايي چشم دوختن به روزنه نوري است كه از دور می‌آید و بر تاريكي خانه تنگ وجود ما می‌تابد. او از آن ما است و ما مخاطب رؤیاي خود هستيم.

 

می‌اندیشم؛

زندگي، حس تصاحب زيبايي است

زندگي، حس تفوق بر خودخواهي است.

تقی تقوی

بزرگی می‌گفت: بعضی دوستان عافیت‌طلب به من خرده می‌گیرند که تو حرف زدن بلد نیستی!

هر جا دو کلام حرف می‌زنی آشوب به پا می‌کنی!

هر جمله‌ات باعث رنجش چندین نفر می‌شود!

فلانی را ببین، سال‌هاست سخنرانی می‌کند و همه هم از او راضی هستند!

گفتم، اگر حرفی بزنی که به هیچ‌کس و هیچ جا برنخورد، درواقع حرف نزده‌ای!

و جسارتاً، این تحلیل شما هم گرچه تلاش شده کلمات به زیبایی و با یک هارمونی عامه‌پسند در کنار هم چیده شود! اما دوست من، هیچ خروجی ندارد! و خواننده از مطالعه آن گرچه مشعوف می‌شود، اما به‌یقین تمتعی نخواهد داشت. شما بااین‌همه مقدمه و مؤخره حتی یک مصرع غزل را معنی نکردید!

من آسان‌ترین بیت غزل را از شما خواستم معنی کنید که حضرت‌عالی از آن‌هم تفره رفتید!

شما فرض بگیرید، یک استاد ادبیات هستید و این غزل را برای دانشجویانتان دارید تفسیر می‌کنید!

من از شما و همه دوستان می‌پرسم، با این توصیفات که جنابتان عرضه فرمودید، دانشجوی بخت‌برگشته چیزی دستگیرش می‌شود؟ اگر بله روشن و صریح بفرمایید، چه چیزی؟!

حمید ژیان پور

چند سال پيش مدير گروه مردم‌شناسی يكي از دانشگاه‌های استراليا به ايران دعوت‌شده بود تا در نشستي پيرامون موضوع "تعزيه در دوره قاجار" سخنراني كند. من در آن جلسه كه مشتمل بر ١٥ تا ٢٠ نفر بودند حضور داشتم. در آن جلسه امكان پرسش و پاسخ و تبادل‌نظر وجود داشت.

مطالبي كه او ارائه می‌کرد و درباره آن اظهارنظر می‌نمود، كوتاه و همراه با ذكر منبع بود. چندين بار از ايشان پرسش كردم. با درايت و تواضع بسيار منابع دست‌اول را براي مطالعه معرفي می‌کرد و به‌طور غیرمستقیم نظر خود را بدون آنكه بخواهد پاسخ خود را صحيح و صريح بيان كند و هيجان غلبه بر گفتگو را از آن خود بكند، متواضعانه ما را در فهم و كشف موضوع راهنمايي می‌نمود.

من دريافتم اين بهترين شيوه گفتگوي دمكراتيك است كه در آن پاسخ مسئله ديكته نمی‌شود و پرسشگر با مسئله همچنان درگير می‌ماند تا تأمل و تفكر خود را براي حل مسئله بكار گيرد.

درروش تدريس و آموزش، معلم به حل مستقيم مسئله‌های كتاب نمی‌پردازد. او با حل مسائل مشابه و ارائه ساختار روش حل مسئله، امكان تفكر و حل مسئله را به دانشجويان می‌دهد.

گفتگوي خوب، اقناع مخاطب نيست.

گفتگوي خوب، ارجاع مخاطب به تفكر است.

درباره شعر موردگفتگو، من رويكرد تحليلي خود را در بيان نظريه مخاطب شناسي حافظ بيان كردم و شما را به

بازبيني و تأمل در معرفت‌شناسی حافظ به موضوع "خدا" و "خود" ارجاع دادم.

براي من دور از انتظار نبود كه با چنين پاسخي مواجه شوم. من البته همواره با چنين عکس‌العمل‌هایی مواجه هستم.

به‌طور مشخص و دقيق اگر منتظر به قول خودتان معناي غزل "مست از خانه برون تاخته‌ای يعني چه "هستيد باکمال ميل. من مانند كسي كه از او حل مسئله مشخصي را می‌خواهند و نه توضيح روش حل مسئله را، به قول شما و براي شما و علاقه‌مندان به معنا كردن، غزل موردگفتگو را به روشي كه براي شما ساده و قابل‌هضم است معنا می‌کنم. شما نيز به قول خودتان به معناي اين غزل بپردازيد. اگرچه من معنا كردن را نمی‌پسندم و آن را كاري سترگ و انديشمندانه نمی‌دانم.

تقی تقوی

زندگی در نظرگاه او روزنه‌ای به‌سوی رهایی و رضایت است (و درجایی گفته‌اید او انسان کامل نیست)، راه رهایی چشم دوختن به روزنه نور است...

رهایی از چه و رسیدن به چه!

اگر حافظ به‌زعم شما راهنما و مرشد نیست، پس این چه روزنه ایست که می‌نماید و ما را به کدامین منبع نور هدایت می‌کند؟

پارادوکس کلام شما خواننده را دچار یک تردید و تشکیک می‌کند، بدون آن‌که راهی برایش گشوده شود...

حمید ژیان پور

ما "روزنه" را در آيينه نگاه او می‌یابیم.

او موجبات تأمل و تفكر در ما است.

او ما را مخاطب نگاه خود قرار نمی‌دهد

او راهنمايي و مرشد و مراد ما نيست.

رهايي و رضايت، بداهت آيينه نگاه او است.

ما در روشنايي نگاه او عزيمت به‌سوی حقيقت را می‌بینیم كه پای‌دررکاب توكل دارد.

"توكل" واژه‌ای كليدي براي درك مهم اين معنا است كه بدانيم حافظ بر مسند راهنما و مرشد و مراد و انسان كامل قرار نگرفته است و كسي يا چيزي را مخاطب خويش قرار نمی‌دهد.

"تكیه بر تقوا و دانش در طريقت كافريست

راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش"

حافظ، رهايي و رضايت را دررسیدن به مقصد و مسند نمی‌بیند. او رهايي را منشأ تأملات انساني می‌داند.

تقی تقوی

بیت مورداشاره شما (برخلاف آنچه می‌گویید) اتفاقاً یکی از ابیاتی است که حافظ در قامت یک ناصح و حتی خط دهنده ظاهرشده است!

وی در این بیت دقیقاً اشاعه دهنده تفکر اشعری خود است، چراکه اشاعره معتقدند که ما هرچقدر دانش داشته باشیم باز قادر به درک فلسفه عبادات نیستیم و وظیفه بنده اطاعت است و مورد دیگر این‌که به گفته اشاعره فرد هرچقدر عبادت کند باز از مقبولیت آن نمی‌تواند مطمئن شود و حتی فراتر نهاده و مدعی بودند که اگر کسی همه عمرآبادت کند ولی خدا او را به دوزخ ببرد و برعکس اگر کسی همه عمر را در فسق و فجور باشد و خدا او را به بهشت ببرد، بنده را جای چون‌وچرا نیست! چراکه خدا خداست و اختیار همه‌کس و همه‌چیز دست اوست، پس حافظ ازاین‌جهت است که می‌گوید:

"تکیه برتقوا و دانش کافریست..."

حمید ژیان پور

یکی از آثار زیبا و تاریخی حرم مطهر حضرت رضا (ع) که بر بالای ایوان شرقی صحن انقلاب قرار دارد، نقاره‌خانه است. در این مکان به مناسبت‌های مختلف توسط نقاره‌چیان "نقاره نوازی" می‌شود. نقاره نوازی را درگذشته "نفیر نوازی" و "نوبت نوازی" می‌گفتند و نقاره‌چیان را "عمله شکوه" می‌نامیدند. (عطاردی، عزیز الله، تاریخ آستان قدس رضوی 1371، ج 1، 305، تهران: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی).

سنت نقاره زنی بیست دقیقه قبل از طلوع آفتاب صبح و بیست دقیقه قبل از غروب هرروز اجرا می‌شود. در حکایات چنین آمده است که روزگاری "زیدی" به "امری" گفت: اگر بخواهی می‌توانم به نقاره‌خانه بگویم تا برایت نقاره بنوازد. فردا صبح بیست دقیقه قبل از طلوع آفتاب اینجا باش تا نقاره‌خانه برایت بنوازد. "امر" بر سر وعده حاضر می‌شود. "زید" دستور محکم برای نقاره‌زنان صادر می‌کند و "امر" را مجاب می‌کند که نقاره برای او نواخته شده است."امر" شگفت‌زده می‌شود و می‌پذیرد که میان نقاره‌خانه و "زید" رابطه وجود دارد.

باری صدای تفکر حافظ، چندان بلند و واضح نیست که ما او را به نام مذهب و مسلک بنامیم و خود را مخاطب او بدانیم. این ساده‌انگاری است که او را اشاعه دهنده تفکر اشعری بدانیم و گریبان خویش را از تأمل در صدای تفکر مبهم او برهانیم.

به نظر می‌رسد صدور حکم مطلق، ساده‌ترین کار است تا ما را از سرگشتگی در سرزمین اندیشه برهاند.

متعلم باید دانه شک و تردید و تحقیق را در ذهن دانشجویان و متعلمین بکارد تا میوه خرد و علم به بار بنشیند. صدای مکتب، صدای زمان است و صدای تفکر حافظ بیرون از دایره زمان است. یافتن قرابت هم‌زمانی میان صدای حافظ و اوراد عابد، به معنای هم‌زبانی این دو نیست.

"تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافری است"، این معنا را به ذهن متبادر می‌کند که تکیه بر تقوا و عمل، طریقت زبان اندیشه حافظ نیست.

به نظر می‌رسد که حافظ عبادت و تقوا را توصیف اشعری نمی‌کند و آن را معیار مفهوم "توکل" قرار نمی‌دهد. "توکل" در نظرگاه او مُرکب، موقوف و وابسته به چیزی نیست. "توکل" در نظر او بسیط است زیرا صاحب توکل (خداوند) بسیط است؛ و مهم‌تر اینکه ازآنجایی‌که او تکیه بر تقوا و دانش را کافری می‌داند نشان می‌دهد او "توکل" را منوط و وابسته به تقوا و دانش نمی‌داند درحالی‌که در تفکر اشعری عجز و قصور ذاتی انسان در ادای تقوا و عبادت موجب "توکل" می‌شود.

باری صدای تفکر حافظ آواز آرزوهای مکتب نیست. صدای تفکر حافظ، صدای ناپیدای درون ما است که ما را به‌سوی رؤیاهایمان، فرامی‌خواند. رؤیا، تفکر عریان است که لباس مکتب و مسلک به تن ندارد اما پوشیده از سایه تاریکی‌های مبهم است که ما را به شوق دیدن اشباح زیبا اما غریب فرامی‌خواند. حافظ در گوش ما می‌خواند: تو نقاش اشباح تاریکی‌های زیبای خود باش...

تقی تقوی

موفق باشید.

حمید ژیان پور

ادبیات و فلسفه، عرصه اعتقادات نیست که انسان در آن موفق باشد.

ادبیات و فلسفه، عرصه انتزاعیات است، بایسته است تا انسان در آن مداومت داشته باشد.

شما از حضرت حافظ، چندکلمه‌ای گفتید و خواستید تا درباره حافظ و غزل او اظهارنظر بشود. من وقت گذاشتم و مطالبی نگاشتم. بنا به درخواست شما و به قول شما به معنای غزل نیز پرداخته‌ام.

شایسته است مقداری بیشتر از اعتقادات، از انتزاع خود درباره محتوای تفکر حافظ سخن برانید.

من غزل موردگفتگو را معنا می‌کنم. پیشنهاد می‌کنم شما نیز معنا کنید و چند کلمه بیشتر سخن برانید، باشد تا حق کلام لسان غیب حضرت حافظ را در این مجال بجای آورده باشیم.

 و من الله التوفیق.

توفیق از آن خداوند است.

 

"بار عشق و مفلسي"؛

ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه

مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب

این‌چنین با همه درساخته‌ای یعنی چه

شاه خوبانی و منظور گدایان شده‌ای

قدر این مرتبه نشناخته‌ای یعنی چه

نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی

بازم از پای درانداخته‌ای یعنی چه

سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان

و از میان تیغ به ما آخته‌ای یعنی چه

هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول

عاقبت با همه کج باخته‌ای یعنی چه

حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار

خانه از غیر نپرداخته‌ای یعنی چه

 

من تفسیر این غزل را از این بیت آغاز می‌کنم.

"سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان

و از میان تیغ به ما آخته‌ای یعنی چه"

زیرا این بیت این شائبه را به ذهن متبادر می‌کند که مخاطب حافظ، خداوند است.

من بر این تحلیل هستم که مخاطب حافظ در این غزل، خود اوست او کسی یا چیزی را مخاطب خویش قرار نمی‌دهد.

در این بیت "سخن" و "دهان" از یک جنس نیستند. سخن آوای نامفهوم است که در دروازه دهان به بیان نزدیک

می‌شود. این بدان معنا است که دهان ظرفیت نامتناهی ناگفته‌های انسان است و به‌نوعی معرف ناخودآگاه انسان است.

"دهان" عمق دارد. "دهان" وسعت دارد و ناخودآگاه عمق و وسعت دارد. "سخن"، اما انسجام دارد. انسجام سخن منوط و وابسته به خود نيست و مانند دهان اصالت بالذات ندارد؛ زیرا حافظ "رمز" را برای "دهان" به کار گرفته است نه برای "سخن".

اين بدان معنا است كه "سخن"، اسباب دهان است؛ اما این‌که او (حافظ) می‌گوید "سخنت"، در اینجا "تو" همان اسباب سخن است نه خود "سخن" و در مقابل اصالت دهان قرار می‌گیرد.

بنابراین به نظر می‌رسد نباید پنداشت که "ت" یا "تو" در کلمه "سخنت"، اشاره به خداوند است.

"سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان

و از میان تیغ به ما آخته‌ای یعنی چه"

"سر میان" در اینجا ترکیب وصفی است و توصیف‌کننده وضعیت و یا موقعیتی است که حافظ خود را در آن موقعیت در میانه خوف‌ورجا می‌یابد.

"کمر" در اينجا یعنی وسط و میانه كه به معناي نقطه آرامش و رهایی است. وضعیتی که او رضایت و رهایی را با رندی و سرافرازی تجربه می‌کند درحالی‌که در آن میانه، تیغ تاریک اشباح رؤیا، او را هدف سرگشتگی قرار داده است (و از میان تیغ به ما آخته‌ای یعنی چه)، خود را به مهره مهر منقش اشباح زیبای تاریکی، مشغول می‌کند. (هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول) درحالی‌که به شهود درمی‌یابد که عاقبت او و همه انسان‌ها، رسیدن به مقصد مقصود نیست و سرگشتگی فرجام نیک انسان است. (می‌توان استنباط نمود: توصیف صادق هدایت از درک تاریکی سایه اشباح و آنچه او مانند بوف کور آن را دریافته است نیز نزدیک به همین معنایی است که حضرت حافظ به آن اشاره می‌کند.)

"حافظ در دل تنگت چو فرود آمد یار

خانه از غیر نپرداخته‌ای یعنی چه"

در تحلیل من، "یار" در این بیت اشاره به کورسوی نوری است که حافظ آن را در آن‌سوی تاریکی و در پهنه نامنتهای عظمت درون خویش می‌یابد و آن را می‌طلبد.

اشاره حافظ به این‌که "خانه از غیر نپرداخته‌ای" نماد تمنای او در طلب نور و بیان عجز خود از رسیدن به مقصد نور است.

این خانه از غیر تهی نخواهد شد اما "بااین‌همه از سابقه نومید مشو"

ناله‌های حافظ جان‌سوز نیست. ناله‌های او جان‌پرور است و ما را در شناساندن عظمت ناپیدای اشباح زیبای تاریکی مشعوف و مسحور می‌کند.

این‌که به ناگاه روی ما به‌سوی کورسوی نوری گردانده شود و ما را شیفته و واله از تن و پیراهن بیرون کند، تقدیر انسانی ما است.

"ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه

مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه

زلف در دست صبا گوش به‌فرمان رقیب

این‌چنین با همه درساخته‌ای یعنی چه"

حافظ شیدایی و شیفتگی خود را با ادای کلمه "یعنی چه" بیان می‌کند. او شیدای شاه خوبان است و انکشاف کورسوی نور را در دیدن اشباح زیبای تاریکی‌های وجود خویش، مرتبه‌ای والا می‌پندارد که قدر آن ناشناخته است.

("شاه خوبانی و منظور گدایان شده‌ای

قدر این مرتبه نشناخته‌ای یعنی چه)"

حافظ اما تقدیر را مقدر محتوم نمی‌داند. او تقدیر را لطف مکتوم می‌یابد و سر زلف عنبرافشان خویش را که نماد تاریکی وجود است (موی سیاه، نماد تاریکی است) را در دست تقدیر می‌بیند و ادامه خویش را در آن‌سوی تاریکی‌های ناپیدا به دست توکل می‌سپارد.

(نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی

بازم از پای درانداخته‌ای یعنی چه)

سعي شد تا به وسع بضاعت، ابيات غزل حافظ تبيین و تحليل شود.

باري؛

"شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه‌ام

بار عشق و مفلسي صعب است می‌باید كشيد"

تقی تقوی

من برایتان آرزوی موفقیت کردم. شما فرمودید که جای موفقیت نیست!

تنها نکته سخنان شما که من با آن موافقم همین عبارت است (البته بی‌ادبی نباشد ولی به قول مولوی بهتر از این در محسوس نیست). آری راست گفتید با این آشفته‌گویی که شما دارید، انتظار موفقیت، انتظاری بس عبث است و من نیز نسنجیده آرزویی محال کردم!

آخر حضرت‌عباسی، خودتان اندکی به این جملات خود دقت کنید، ابتدا و انتهایش را بسنجید و نتیجه‌گیری کنید، راه به‌جایی دارد؟! که از من سراپا تقصیر هم طلب مباحثه یا نمی‌دانم تبادل برداشت از مفهوم می‌کنید؟!

این جملات خود را دوباره بخوانید:

"سخنت" در اینجا اسباب سخن است، نه خود سخن!

در این بیت، سخن و دهان از یک جنس نیستند (جل‌الخالق، سخن و دهان در طول تاریخ کجا از یک جنس بوده‌اند؟)

حمید ژیان پور

"سخنت رمز دهان گفت و كمر سر ميان

و از ميان تيغ به ما آخته‌ای يعني چه"

من به احترام جمع حاضر توضيحي درباره این‌که در بيان حافظ، "سخن" و "اسباب سخن"، چيست و چرا حافظ "سخن" را با "دهان" يكي نگرفته است ارائه می‌دهم.

در رويكرد عرفاني مفهوم "سخن" و "دهان" يكي است. سخن خداوند منوط و وابسته به اسباب و لوازم سخن يعني تأمل و تفكر نيست و آن‌گونه نخواهد بود كه "سخن"، مجراي تفكر و تأمل باشد.

در اين رويكرد، هيچ فاصله‌ای ميان سخن و دهان (يا بيان) وجود ندارد. بنابراين "رمز دهان" معنايي است كه فاصله ميان اسباب سخن (تفكر و تأمل) و بيان (يعني دهان) را به ما می‌نمایاند و اين درباره خداوند صادق نيست.

"سخنت رمز دهان گفت..." براي عده‌ای اين فرض ساده را به وجود آورده است كه "تو" در سخن (يعني سخنت) اشاره به خداوند دارد و خداوند مخاطب حافظ است.

اگر این‌گونه بود می‌بایست ميان "سخن" و "دهان" فاصله‌ای نبود و "رمز" ميان "سخن" و "دهان"، مبين مفهوم "دهان"، نمی‌بود (سخنت رمز دهان بود و كمر سر ميان).

درحالی‌که حضرت حافظ "كمر"، به معناي ميانه و "سر ميان" به معناي بيان فاصله "سخن" و "دهان" را بيان كرده است و آشكارا به ما می‌نمایاند كه مخاطب او نه خداوند بلكه خود او است.

همان‌گونه كه در تحلیل‌های پيشين درباره غزل "مست از خانه برون تاخته‌ای يعني چه" بيان شد، حافظ در اين غزل و بيشتر غزل‌های خويش، خود را عارف، سالك حتي عاشق معرفي نمی‌کند. او خود را رهرو و عازم معرفي می‌کند.

در اين غزل موردگفتگو، به نظر نگارنده حضرت حافظ نه در جايگاه عرفان و از منظر عارف كه در جايگاه انسان و از منظر انساني به خويشتن خويش و تاریکی‌های وجود خويش می‌نگرد.

 

انسان در نگاه حافظ، از زمين به آسمان می‌نگرد

و انسان در نگاه عارف از آسمان به زمين می‌نگرد.


موضوعات مرتبط: گفتمان
برچسب‌ها: گفتمان

تاريخ : یکشنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۰ | 19:51 | نويسنده : |
لطفا از ديگر مطالب نيز ديدن فرماييد