گفتگو
هنر ادبیات
الهام عیسی پور
من باصداقتی نامشروط ارادهی معطوف یوسا را بر چنین نگرش ژرفی ارج مینهم که ادبیات، زبان رسای ناسازگاران است آنهم با چنین قلمروی غنی که برای هر خوانندهی آرمانی گویی تمدن کاملی در خود نهفته دارد.
ضمن اینکه به تأمل یافتهام آدمی بر فراز شاهراه ادبیات و اغواگریهای آن همچون پادویی مفلوک، مسخر قدرت نبوغ خالقان الهههای ادبی میگردد. البته فارغ از اینکه تا چه حد توانستهاند به آگاهی و شعور ما از دنیای پیرامونمان تعالی ببخشند و بر وسعت دید و نگرش ما بی افزایند.
بقول میلان کوندرا در نظریهی رمان، واقعیت و شور و شر و رسالت و عصیان آدمی بایست از هنر ادبیات پرتوافکنی کند تا خواننده آن را بکاود و بر فهمش همت گمارد چراکه هنر سرناچی دستبهسینهی تاریخ نیست، هنر ادبیات به وجود آمده تا تاریخ خودش را خلق کند.
من هم با اعتقادی راسخ معتقدم آثار معظم و رویدادهای شگرف ادبی، بهترین سر نخ برای درک نهاد بشری هستند.
حمید ژیان پور
در متن، تناقض محتوايي وجود دارد؛
- زبان ناسازگار، منطقاً زبان گويا و رسايي نيست.
- قلمرو غني ادبيات، انعطاف دارد و بر گستره فرهنگ بناشده است. درحالیکه كامل بودن تمدن، معناي غیرقابل انعطاف در خود دارد.
- نبوغ خالقان ادبيات، حضور گستره مواجهه فرهنگ است نه تهاجم فرهنگ. فرهنگ، هيچ نوع قدرتی را تسخير نكرده است.
- ادبيات، متولي آگاهي پيراموني نيست. آگاهي پيراموني رسالت علوم كاربردي است. ادبيات جزء علوم بنيادي است.
- عصيان آدمي، تمدن ساز نيست ازاینرو است كه منطقاً تاريخ خودش را خلق میکند و اين بيان "ميلان كوندرا" به نظر میرسد، تأییدی بر اين مطلب كه ادبيات، تمدن ساز نيست و تمدني در خود ندارد، خواهد بود.
الهام عیسی پور
آنچنان تهورانه بر عصارهی اندیشهام نسیان بخشیدید که در کنار بیارزشها، ارزشهایی هم نادیده گرفتهشده است. در شگفتم این کشف بینظیری که به آن نائل آمدید بر چه عللی استوار بوده که نهتنها بر بیاعتبار ساختن آن همت گماردهاید بلکه فصاحت و اقتدار بلاغی منابع آن را نیز زیر سؤال بردهاید. در تمامی تردیدهایم، یقینی میجوشد که حسن مطلع کلامم، باردار کژفهمی و نارسایی نبوده که شما بزرگوار به چنین اختلالی در دریافت پیام مبادرت ورزیدید و ترکیب نامنسجم و غریب را در بستر زایش همراهی فرمودید! از دیباچهی واژگانم. حقیقتاً معلق گویی و وارونه ساختن عرایضم توأم با (نگرش ژرف یوسا و میلان کوندرا) با چاشنی کاستی تردیدناپذیر شما همراه شد. شوربختانه کما اینکه انتظار میرفت تبیینهای قابلقبول ارائه میشد نه اتصال نادمانهی جملات بنده که بهراستی طرحی نو دراندازیم را مغتنم شمردهاید. بنده هم بی نکوهش شمارا ارجاع میدهم به مقالهی "چرا ادبیات" یوسا ضمن اینکه در راستای مطالب شما تصریح میکنم، ادبیات اصیل، همواره ویرانگر و عصیانگر است. چیزی است که هستی را به چالش میکشد. دنیای بدون ادبیات، دنیای بیتمدن، بیبهره از حساسیت و ناپخته در سخن گفتن، جاهل و غریزی، خامکار در شور و شر عشق است. این کاملاً بر هر عقل سلیم و برخوردار از قریحهی ادبی و انسانی آشکار است و متجلی... منطقاً شیرازهی اندیشه و نظام معرفتی و خلقوخوی لطفآمیز مؤلفان ادبی غیرقابلانکار بوده و هست.
این آیتم بندی شما نهتنها تأملات فخیم نویسندگان ادبی را نادیده انگاشته بلکه نقش ناستردنی بر روان آدمی را زدوده است. پرواضح است ادبیات در هر شکلی که باشد بیانگر ارزشها و معیارهایی است که زندگی فردی و اجتماعی ما بر آن استوار میباشد.
بهر روی در دنیای امروز یگانه چیزی که ما را به شناخت کلیت انسانی رهنمون میسازد، در ادبیات نهفته است. من معتقدم این نگرش وحدتبخش بیگمان در آثار سترگ ادبی نمایان بوده که ما از آن سودها جستیم اگرنه در دنیای بیسواد و بیبهره از ادبیات، عشق و تمنا چیزی متفاوت با آنچه مایهی ارضای حیوانات میشود نخواهد بود و هرگز نمیتواند از حد ارضای غرایز بدوی فراتر برود. بله این جامعه محکومبه توحش معنوی بوده و هست. پس من جامعهای را که در آن متون ادبی پرورده شده و تکاملیافته را تنها راه ارتباط و محرک اصلی در زورمندی و تحول میدانم. کما اینکه در شگفتم شما چگونه این صحنههای محشون را از سطرسطر جملاتم آفریدید و ارزشهای آثار هنری ادبی را اینگونه به مجادله کشیدید.
بهراستی گزافه نیست اگر بگوییم آن زوجی که مثلاً آثار گارسیلاسو، پترارک گونگورا یا بودلر را خواندهاند، در قیاس با آدمهای بیسواد که سریال های بیمایه تلویزیونی آنان را بدل به موجوداتی ابله کرده است.
فارغ از انباشت تقطیع نگرشم از سوی شما و همپوشانی تورم واژههایم که با رشد سرطانی مجال خویشتنداری نمیدهد برای اینکه زبان در کام کشم تا بیش از این در سراشیبی گمراهی افکنده نشود دگربار، به جد معتقدم هنر در وادی جهان ادبیات آنچنان کران گشودگی دارد که حتی هر انسان سفله طبع و دونپایهای هم میتواند عنان اراده از کف داده و کمالجویی را از دنیای ادبیات طلب کند و بستاند و پالودن خویش را نظاره کند چون شاهکارهای فاخر، توانایی به چنگ آوردن سربستهترین نوسانات درونی ما را داراست که دست سایر علوم از آنها کوتاه بوده و هست. بدیهی است که من کرنش کنان چنین مواهب نیک بختی ادبی را بستایم.
حمید ژیان پور
نه پارچه زربافت؛
شایسته است بهجای آنکه درباره بداهت زیباشناسی حضور ادبیات سخن بگوییم درباره تبیین انگاره معرفتشناسی ماهیت طلوع ادبیات، سخن بگوییم. اگر کسی برآمدن شکوه زیبایی طلوع آفتاب را با سرانگشت دست خویش نشان بدهد آیا توانسته است از چگونگی ماهیت طلوع آفتاب با ما سخن بگوید؟
ما به بداهت شکوه زیبایی هستیشناسی حضور تاریخساز ادبیات، آنگونه که تکاملیافته است، مباهی و مبتهجیم. این ابتهاج، انتهای شعر است. بیشتر از آن ما بهبهت و شوریدگی در تبیین تاریخ تکامل فرهنگی ادبیات نیاز داریم. ادبیات، سایه حضور تمنای نخستین ما است. این حضور، تسلسل معنای وجود است. تسلسل معنی، از تعریف "ماهیت" سیال بهسوی "وجود" برپا، درحرکت نامتعین و تدریجی است. برای درک عمیقتر وجود، تبیین دقیقتر معرفتشناسی ماهیت، ضرورت اندیشگی است.
اینکه دیباچه واژگانمان، لبریز از تکریم ادبیات باشد، جز آنکه آن را بسراید، چیزی بر هستیشناسی ماهیت معرفتشناسی ادبیات نمیافزاید. سرودها و درودها بر ادبیات... اما اینهمه، وظیفه ما نیست. ادبیات، نوعي بیان فلسفی است که از دلالت رابطه معشوق و منظور عبور کرده است و در گستره عظمت ناپیدای ابهام زیباییهای ناشناخته، مستغرق اندیشه است.
این اعتقاد که "وادی جهان ادبیات آنچنان کران گشودگی دارد که حتی هر انسان سفله طبع و دونپایهای هم میتواند عنان اراده از کف داده و کمالجویی را از دنیای ادبیات طلب کند و بستاند و پالودن خویش را نظاره کند" تحقیق نیست، تبلیغ و تنقیح است و چیزی از ماهیت طلوع خورشید حقیقت ادبیات به ما نمینمایاند.
میبایست که شاهین اندیشه را شجاعانه و جسورانه رها کرد... اما باید که مراقب گرمای سوزنده خورشید حقیقت بود. بخش زیادی از تاریخ انسانیت، قربانی روشنی خورشید حقیقت است... حقيقت، اما در فضاي غبارآلود وهم، درحرکت دائمی بهسوی عظمت سکوت است تا در فضای بیمنتهای تاریکی با درک سکوت و تجلی آن در نزدیک شدن به نسبیت و پیوستن به انبساط، از هر آنچه مانند خورشید، سوزنده و ذوب کننده در خود است، رهایی یابد.
ادبیات صور و سکوت است. ادبیات، هستی است. هستی، چگونه میتواند هستی را به چالش بکشد؟ آنچه ادبیات به چالش میکشد تبیینی از تسلسل معنای هستی (وجود) خویش است. تسلسل معنی، از تعریف "ماهیت" سیال بهسوی "وجود" برپا، درحرکت نامتعین و تدریجی است. این تسلسل، تکامل تدریجی تاریخی است که ادبیات آن را میآفریند و بر خلق معنای خویش میافزاید.
این فرض که "ادبیات در هر شکلی که باشد بیانگر ارزشها و معیارهایی است که زندگی فردی و اجتماعی ما بر آن استوارشده است." انگارهای جبرگرایانه است و به نظر میآید که باروح انبساط ادبیات، همخوانی ندارد. ادبیات در کام آنان که "مثلاً آثار گارسیلاسو، پترارک گونگورا یا بودلر را خواندهاند" صور میآفریند و آنان که به تعبیری "آدمهای بیسواد که سریالهای بیمایه تلویزیونی آنان را بدل به موجوداتی ابله کرده است." سکوت میآفریند.
سکوت بیمایه نیست. رشد یابنده و تدریجی است. درک تدریجی عظمت سکوت را با سکوت میتوان فهمید نه با درود. اینهمه درود، قوت ادبیات نیست. اینکه "شاهکارهای فاخر، توانایی به چنگ آوردن سربستهترین نوسانات درونی ما را داراست" نه از هستی ادبیات که از فهم ماهیت معرفتشناسی ادبیات و ادراکی است که انسان بهوسیله درخشش خورشید صور و سکوت ادبیات، در درون خویش شهود میکند، به دست میآید. ما به مشاهده ادبیات و درخشش فرزانگیهای آن نمینشینیم تا گرمای آن سردی جانسوز بلاهت را بربايد، بلکه ما شهود را مییابیم و به ادبیات میبالیم.
من نیز به ادبیات میبالم...
در شگفتم چگونه میتوانستهام "تأملات فخیم نویسندگان ادبی را نادیده انگاشته" باشم. چگونه میتوانستهام "بر بیاعتبار ساختن آن همت گمارده باشم بلکه فصاحت و اقتدار بلاغی منابع آن را نیز زیر سؤال ببرم"؛ و شگفتتر آنکه چگونه یک محتوای کوتاه، عصاره همه اندیشگی است که در چند سطر بیانشده است و در آن، گفتگو دربارهی تناقض چند مفهوم، به سخیف کردن ادبیات، بینجامد. بدیهی است که محور گفتمان من، این نخواهد بود...
میاندیشم؛
اگر پارچه زربافت ادبیات را برای دوختن جامهای شایسته، مطابق الگوی اندیشگی خود قیچی بزنیم و در آن ناهماهنگی به نظر بیاید، گفتگوي ما درباره چگونگی تناسب الگو است.
الهام عیسی پور
اقتضای درنگ نیست اگر بهتوالی گفتمان نظر بیفکنیم درمییابیم، تیر طعنهی پارچهی زربافت حضرتعالی صرفاً بلندپایگی در شرارت تعامل را نشانه رفته و چهبسا پا را فراتر هم نهاده است آنهم در دالانهای طویل واژگان افراطآمیز و معترضه، بنده هم خمیازهکشان به طرد بیرحمانهی بوهیمیای شما نائل آمدم. بهرغم تسخر در گسست اصالت موضوع از سوی شما که به معنی واقعی کلمه نعل وارونه زدن برایم بوده، پس سعی دارم در این کوران بیارتباطی ریپلای شما از نزاع و جدل امتناع بورزم. چراکه باور دارم سخنان بیمورد که با اصل موضوع سنخیت تام ندارد، صرفاً تضییع وقت مینماید. بدیهی است محصولی جز "عرض خود بردن و زحمت دگران داشتن ندارد."
این اسلوب شما در تضاد با میراث کنشگری بنده است مادامیکه اصل را به حاشیه رانده و به فرع بسنده کردهاید. چنین فروکاستنی بیشک معیار تعاملم نبوده و صرفاً عقیم یافتگی بحث را در پی داشته است. اگر فضائل ادبی را موردتمجید و تکریم قراردادم و دنیای ادبیات را با منزلتی تحملناپذیر ستودم، شاهین اندیشهی شما در بیشهزارهای وارونه، کرکسوار شبیخون زد بر نحوهی تعامل صحیح، پس در غیاب فرایند صحیح گفتگو بهرغم اتخاذ رویکردهای مغایر، زیبنده نمیبینم در رأس دنیای مخاصم نامرتبط استنتاجهای شما قرار بگیرم که بهجای ارج نهادن تعامل، را میگستراند.
وانگهی بورخس همیشه از این پرسش که "فایدهی ادبیات چیست" برآشفته میشد، او این پرسش را ابلهانه میشمرد و در پاسخ آن میگفت، هیچ شخص نمیپرسد فایدهی آواز قناری و غروب زیبا چیست؟! اگر این چیزهای زیبا وجود دارند و اگر به یمن وجود آنها، زندگی در یکلحظه کمتر زشت و کمتر اندوهزا میشود، آیا جستجوی توجیه عملی برای آنها کوتهفکری نیست؟!
اینکه چگونه کنشی فکری است که معلومات تاریخی ما آن را مشروط میسازد؟! در گنجینههای ادبی و اینکه امکان نگریستن بهتوالی ادبیات نگاشته شده در طول زمان عنوان تاریخ رمان، تنها هنگامی فراهم میآمد که افراد، رمان و هنر رمان را دارای ارزش منحصر به خود میپنداشتند میفرمایید سکوت و تکامل و ادراک...؟! بهراستی با ذکر درودها جایگاه خالقان ادبی هبوط مییابد و آثارشان از ارزش ساقط! به تنزل جایگاه ادبیات اکتفا کنیم که آرای پیشینمان را نقض کند! شالودهی سخنان شما حاوی تصدیقات معقول نیست جز گریز زدن به چند جمله که سفاهت و کراهت را پیشکش مخاطب مینماید در نحوهی گفتگوی ما... این حماسهی زوال تعامل مطلوب بنده نیست و در این بحث، سیطرهی جدل گسترانده شده است.
در ثانی بلاهت خودستایی که گویی از الماس و سنگ مرمر تراشیده را عرض نکردم که شما اینچنین به دامن طغیانی بنیادین و نامنسجم آویختید. معتقدم تنها چیزی که بخت ماندگار شدن دارد، تاریخ هنر و ادبیات اصیل است که بر همهی این گزافهگوییها و نقادیها حکمرانی میکند و افراشته برجایمانده و بر فراز بقایای این گسست تا، جان آدمی را بهسوی هفتپردهی افلاک کشانده و عطش سیر ناپذیر ما افسونشدگان ادبی را زنده نگهداشته است.
"من از بلاهت منتقدان لجوجی که تعمداً میکوشند به آنچه در عمق آثارم نهفته است بیاعتنایی نشان دهند به خشم میآیم." (آنتونی برجس)
حمید ژیان پور
من بر اینهمه اصطلاح نامأنوس، غريب، نامرتبط و نابهنجار كه با منزلتشان گفتگوي علمي موضوع محور، سنخيت ندارد، صبر پيشه میکنم.
صبر، ادب انديشه است...
محتواي متني كه شما به تصنع نگاشتهاید، تهاجم معنایي است كه رقیقشدهاند و از خاصيت معنا افتادهاند بااینهمه، من نتوانستم به پاسخ ابهامي كه درباره تناقض متن كه به آن اشارت رفت، برسم. اصطلاحاتي مانند شرارت، طرد بیرحمانه، نعل وارونه، شبيخون كركس وار، کوتهفکری، طغيان نامنسجم، سفاهت و كراهت و غيره... را به دنياي مخاصم استنتاج نگارنده مربوط دانستهاید و به مدد ديباچه واژگان نامأنوس، به كرسي قضاوت نشستهاید.
مرحبا بنفسك...
اما ما اينجا جمع شدهایم تا نقد كنيم و نه نفي كنيم...
منتقد در مواجهه با متن، بنمایه تفكر خويش را نقد میکند و نقد خلق میشود، او خود نخستين منتقد تفكر خويش است.
هر نويسنده متفكر، منتقدي است كه در بيشه انديشه خويش به نقب و نقد مشغول است. بدون نقد، هيچ اثري از درونمایگی اصالت انديشه عميق برخوردار نيست.
صحيح اصطلاح ناميمون "منتقد لجوج"، لجوج منتقد است كه لجاجت در بیخبری و بیخردی را بر نقب و نقد مقدم میدارد و بر كراهت نفي، پاي میفشارد.
اين بلاهت، نابخشودني است و انسان را به بیراهههای تخريب و توهين و افترا سوق خواهد داد.
من خود را مقيد میدانم و از شما و ديگران، مجدانه استدعا دارم كه فرصت گفتگو را خرج توصيف و توضيح حواشي نامرتبط نكرده و به آنچه از انديشه صادر میشود مسئولانه تعهد داشته باشيم و تشريك تعامل در تفهيم را مقدم بر تقابل در تنقيح دانسته به گفتمان موضوع بپردازيم.
بنابراين من همچنان در پاسخ ابهام درباره تناقضي كه در متن نخست به آن اشارت رفت، مبهوت ماندهام و از اینکه فرصت گفتمان را تلفشده میبینم، مغبون گشتهام.
وااسفا
ما بهروشنی مسروريم و به تاريكي مفتونيم...
موضوعات مرتبط: گفتمان
برچسبها: گفتمان
