مولوی و صوفی گری
(احمد کسروی (برگرفته از "در پیرامون ادبیات"))
شما میدانید که مولوی از سران صوفی گری به شمار میرفته. باز میدانید که صوفی گری یکی از گمراهیهای بزرگ میبوده این خود آسیب بزرگی برای ایران بلکه برای سراسر اسلام بوده که صوفیگری از روم به شرق آمده و بدانسان رواج گرفته است؛ و آن آسیب، بسیار بزرگتر گردیده هنگامیکه صوفیان شعر را افزار کار خود گرفتهاند. صوفیان پندار بافیهای دورودرازی میداشتند که آنها را در شعر بهتر توانستند باز نمود. نتیجه این کار آن بوده که پندارهای پیچاپیچ صوفی گری به میلیونها مغز راه یافته که به میانجیگری شعر، آلوده آن پندارها شدهاند. مولوی در مثنوی چند چیز را دنبال میکند:
یکی بودن هستی و وحدت وجود و داستان از خود گذشتن و به خدا پیوستن:
"بشنو از نی چون حکایت میکند
وز جداییها شکایت میکند"
مولوی از سخنان خود این نتیجه را میگیرد که ما همه خداییم و کارهای ما همه از سوی خدا.
"ما همه شیریم شیران علم
حملهمان از باد باشد دم بدم"
مولوی همچون صوفیان دیگر جهان، زندگانی را خوار میدارد و پرداختن به آنها را بد میشناسد:
"اهل دنیا از کهین و از مهین
لعنت الله علیهم اجمعین"
نتیجه این بدگوییهای صوفیان از جهان و زندگانی آن بیپروایی و سستی ایرانیان بوده که امروز ما میبینیم. مکانم لامکان باشد نشانم بینشان باشد نه تن باشد نه جان باشد که من خود جان جانانم
"نه شرقیم نه غربیم نه بریم نه بحریم
نه از کان طبیعیم نه از افلاکگردانم"
این نمونهای از چرندگوییهای مولوی است. شما نیک اندیشید که اینها به چه معنی ست؟ چه نتیجهای از گفتن و خواندن اینها به دست میآید؟
درویش اگر چرند گفت خواهند گفت: عرفان است. اگر بهیکبار پوچ بود و رویه سرسام داشت خواهند گفت: شطحیات است و در عالم جذبه سروده است.
گفتگو
حمید ژیان پور:
مولوي، رسن انديشه؛
"کسروی" اندیشمندی است که با دوربینی و کوربینی درافتاد. تدقیق او در مستندات پیشینه غنی تاریخ اجتماعی ایران، از او یک تاریخنگار اجتماعی ساخت که در ریزبینی جزییات و تأمل در فرجام سرنوشت تاریخی ایرانیان آریایی، اصالت را به باورهای کهن و اصیل میدهد. او بازگشت به فرهمندی را در احیاء اصالت گذشتههای دور میدید.
ازاینرو پیراستن زبان پارسی از مشتقات عربی را برای بازگشت به اصالت، مهم میدانست.
بخشی از تفکرات او در احیاء عظمت هویت ایرانی، به اندیشههای عمیق او در فلسفه حیات اجتماعی، به روشنبینی او در وجوه زندگی اجتماعی مربوط است و ازاینجهت به نظر میرسد او خود یک متفکر است که در عمیقترین تأملات فلسفی، باورهای مسلک زدایی فرهنگی و اخلاقی را در دستگاه فلسفی خود، پیراسته است.
آنچه او تحت عنوان مسلک زدایی و پاکدینی در فرهنگ و اخلاق به آن پرداخته است، نشاندهنده نوعی دیگر ستیزی است که بر باورهای جزمی و محتوم استوار است. در باب "صوفی گری" او شواهد و مستندات عقبماندگی تاریخی و اجتماعی ایرانیان را منبع تأملات خود قرار داده است درحالیکه در بنمایه مفاهیم غنی ادبیات شهودی و عرفانی "حافظ" و "مولوی" غور میکرده است، در کشاکش تفکرات اشراقی، بافت زمینهی شکلگیری عقبماندگیهای اجتماعی و تاریخی را در شواهد و مستندات کارکرد تاریخی مییابد و بر آن سخت میتازد. در این میان، به نظر میرسد او بهجای آنکه تحلیلی جامعهشناختی از کارکرد دین، عرفان، فرهنگ و اخلاق در پیشینه عقبماندگی تاریخی به دست بدهد، به اصالت وجودی و هستی ادبیات عرفانی، میپردازد و نتایج انحرافات اجتماعی پندارهای افراطی را به بنمایه اصالت اندیشه عمیق فلسفی و عرفانی پیوند میدهد.
او "بازنمود شعر را افزار رواج پندارهای پیچاپیچ صوفی گری معرفی میکند" و ازاینرو نتایج یا "بازنمود" اندیشههای شهودی، فلسفی و عرفانی عمیق را، نه در اصالت بنمایه آنکه در زمینهی آلوده کارکرد تاریخی آن مییابد. اگرچه خود او برای دست یازیدن به چنین نتایجی، در پیچاپیج اندیشه تفکر اشراقی حافظ و مولوی غور کرده است و با ریزبینی به تأمل در کارکرد اجتماعی و تاریخی اندیشههای عرفانی پرداخته است بااینهمه پیمانه اندیشه خویش را نه از محتوای جانمایه اندیشه عرفانی که از زمینهی کارکرد تاریخی و اجتماعی آن پرکرده است.
او خود را پیامآور "پاکدینی" و بازگشت به اصالت میدانست. راهی را که او نشان میدهد، روشن و شفاف نیست و در "پیچاپیچ" خودکامگی اندیشگی فرهمند درمیغلتد و در سیر حرکت خود، بهتدریج موجب تخریب و آسیب کارکردهای اجتماعی زبان و فرهنگ میشود.
برای ایرانی آنچه او در غور تفکر خویش به ارمغان میآورد، در حصار جزماندیشی بیپروای اندیشه پاک زبانی، درآمیخته و به میانجیگری اصالت زبان، بر مدعای عصبیت و جزمیت پای میکوبد.
اندیشههای حافظ، مولوی و سعدی اما فرهنگساز است و از بنمایه زبانشناسی منشأ میگیرد. آنچه را که در زبان اندیشه این بزرگان میتوان جست سهم اندیشگی ظرفیت خرد ما در فلسفیدن و اندیشیدن است. ازاینرو ادبیات عرفانی نه در گمراهیهای صوفیگری که در توسعه زبان اندیشه فلسفی، رشد یابنده و آفریننده است.
مولوی، حافظ و سعدی نماد پاک زبانی در اندیشیدن و الهامبخش تکاپوی ما در فلسفه و هنر و معرف درك زبان استعاره از واقعيت فهم ذات اشياء است. در این صورت به نظر میرسد، زبان و استعاره ادبیات عرفانی همهی آن چيزي است كه بهوسیلهی آن در مورد جهان پيرامون میتوان فهم انساني را به اوج تکاپو در شکوفایی خلق و آفریدن هنر و فرهنگ رساند.
امروزه ما درمییابیم که مولوی را از سران صوفی گری دانستن نوعی دوربینی و کوربینی است که یکی از گمراهیهای بزرگ میباشد و آسیب بزرگتر به زبانشناسی فلسفه و هنر است.
"یوسفا آمد رسن برزن دو دست
از رسن غافل مشو بی گه شده است".
محمد طیبی:
بسیار عالی گفتید. برای مولوی و خیام میشود یک بنیان فکری فلسفی قائل شد ولی در مورد حافظ و سعدی هم آیا چنین است؟
حافظ و سعدی ظاهراً از ثباتی که در افکار خیام یا مولوی هست برخوردار نیستند؛ و بقولی در هر غزلی به سمتی غش کردهاند.
کسروی، خیام و مولوی را به علت "آموزاکهای" غلط شماتت میکند ولی حافظ و سعدی را جز قافیهپردازانی که بدآموزی داشتهاند نمیداند.
حیمد ژیان پور:
در مورد حضرت حافظ اجازه میخواهم در فرصت مقتضي و به مناسبت حال و قال، باهم سخن بگوييم.
به قول جناب مولوي؛
"يك دهن خواهم به پهناي فلك
تا بگويم شرح آن دشت ملك"
در اين نوبت به همين مقدار بسنده میکنم كه زبان انديشه حضرت حافظ از زمين به آسمان میرود. بنابراين در مقتضيات ظرافتهای پيچيده تنگناهاي زمين به زيبايي میپیچد و میتابد و در بطن ديالكتيك زاينده گفتمان زميني و نه آسماني، شعر و شعور میآفریند.
درحالیکه زبان جناب مولوي، از بلنداي اوج آسمان، ظرفيت عظيم معنوي او بر زمين تشنه میبارد و مثنوي مثنوي حکایتها از لب دمساز خود روايت میکند.
"با لب دمساز خود گر جفتمي
همچو ني من گفتنیها گفتمي"
حضرت حافظ اما درحالیکه به بلنداي آسمان چشم دوخته است پايش محكم بر روي زمين جاي گرفته است و باكي ندارد كه بگويد.
"فاش میگویم و از گفته خود دلشادم.
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم"
"ما عاشق و رند و مست و عالم سوزيم
با ما منشين اگرنه بدنام شوی"
موضوعات مرتبط: گفتمان
برچسبها: گفتمان
