گفتگو
نقد ادبی
الهام اسداللهی:
در نقد روانکاوانه قدیمی، نگرش نویسنده موردبررسی قرار میگرفت. دقیقاً همان کاری که فروید در تکنگاریاش از آثار لئوناردو داوینچی انجام داد؛ یعنی با بررسی تابلوهای داوینچی و زندگینامه او نوعی آسیب نگاری روانی از داوینچی ارائه داد؛ و نیز در ارتباط با شکسپیر و اثر معروفش هملت. (شکسپیر نمایشنامه هملت را بلافاصله بعد از مرگ پدرش نوشت.) و بعدها در مورد داستایوفسکی و آثارش...
همینطور کاری که ماری بناپارت شاگرد فروید در مورد آلنپو و رابطه وی با مادرش و آثارش، پو را در پرتو اینها قرایت کرد.
این مثالها را زدم تا به نقدی به این شیوه روانکاوانه به نقل از مقاله اسپیتز اشاره کنم.
اسپیتز میگوید: پسزمینهی دیدگاه فروید درباره هنر را نقد ادبی رمانتیک شکل میدهد. بهطور خلاصه عرض کنم که توجه نقادانه از مخاطبان به روان نویسنده برمیگردد. منتقد نقد رمانتیک، درواقع دنیای خارج را انعکاسی از ذهنیت نویسنده میداند و میخواهد حالات روانی نویسنده را نشان بدهد و در نقد این دیدگاه باید گفت که هر اثر ادبی فقط محصول روان هنرمند نیست. بلکه نشانی هست از سنتهای فرهنگی و عرفهای ادبیات هر دوره و کشور.
در دورههای بعد نقد روانکاوانه متحول شد و از سوی نویسنده به سمت روانکاوی شخصیتهای داستانی رفت؛ اما چون شخصیتها واقعی نیستند و فاقد روان مستقل و بالطبع فاقد ضمیر ناخودآگاه هستند، این شیوه تحلیل خیلی قابل استناد نبود.
و اما شکل نهایی نقد ادبی معطوف به مخاطب شد؛ که مبتنی بر همان الگوی ساختاری هست. (الگوی تقسیم روان به "نهاد" "خود" "فراخود") در این شیوه واکنش خواننده موردبررسی قرار میگیرد.
چرا از یک داستانِ واحد، برداشتها و تحلیلهای متفاوت ارائه میشود؟
این سومین شکل نقد روانکاوانه، پلی است بین واکنش خواننده و روانکاوی.
در این نوع جدید نقد، تمرکز بر نویسنده و شخصیتهای متن نیست. بلکه بر خواننده است...
حمید ژیان پور:
من میاندیشم، مراد شما از نقد مبتني بر الگوي ساختاري، روش پدیدارشناسی است كه در آن "فنومن" يا "پديده" بهوسیله فهم تأثرات متقابل ميان نويسنده از محتواي درون ذهني خود (آگاهي) و زمینهی بيروني شکلگیری اثر (رابطه ذهنيت با عينيت) به شناخت نزديك میشود، ارتباط مییابد.
الهام اسداللهی:
بله. منتها به گمانم باید بجای "نویسنده" "خواننده" باشد و بیشتر از اگو، سوپراگو موردتوجه روانکاوان است.
استاد ژیان پور:
"خواننده" در آگاهي نويسنده بهمثابه يك پديده يا "فنومن"، حضور مییابد. شناخت پديده منجر به پدیدارشناسی يا phenomenology میشود.
مریم علیخانی:
در مورد نویسنده یا خواننده متن، رویارویی ما با آن موضوع و یا هر پدیده یا فنومن میتواند به یکشکل باشد؟
به این صورت که وقتی ما میخواهیم نوشته شخصی را نقد کنیم آیا نظر و یا دریافت ما از آن موضوع همان است که یک شاعر و یا نویسنده با شروع جرقهای در ذهن شروع به نوشتن کرده است؟
منظور بنده این است، مواجههای متفاوت، فهمهای متفاوت از یک واقعیت واحد میتوانند باشند؟ یا ایدههای متفاوت در پشت این پدیده یا واقعیت (البته واقعیت نه به معنای مطلق آن) نهفته است؟
حمید ژیان پور:
در مورد تفسير هرمنوتيك (انتزاعي) از متن، منتقد تا انتزاعیترین لایههای دروني متن میتواند نفوذ كند و خودآگاهي خود را در آگاهي سيال نويسنده از محتوا، بيابد، در اينجا است كه تفسير هرمنوتيك خلق میشود و بر محور شناخت (logy) از پديده (phenomenon) شكل میگیرد.
بنابراين به نظر میرسد "مواجهههای متفاوت، فهمهای متفاوت از واقعيت را" به وجود نمیآورند بلكه انتزاع متفاوت را در فهم ظرفيت خودآگاهي منتقد ايجاد میکند كه میتواند معرف بخشي از حلقهی زنجيره آگاهي منبسط يا بسط يافته باشد.
منتقد در تفسير هرمنوتيك از متن، به كليت منبسط آگاهي، بهعنوان فنومن يا پديده وفادار است و گزاره متن را در توسعه انبساط آگاهي جستجو میکند.
ازاینرو میاندیشم؛ كليت منبسط و سيال آگاهي، منبع الهام تفسير انتزاعي (هرمنوتيك) از متن است و وجاهت خود را نه از منتقد، از اصالت آگاهي برخاسته از فنومن (پديده) كه توسط نويسنده معرفي شده است میگیرد.
مریم علیخانی:
پس با توجه به آنچه شما در مورد پدیدهها ذکر کردید، آوردن دو ایده مختلف یا متفاوت، از یک واقعیت واحد حکم به اصل بودن عینیت نمیدهد، بلکه به این معناست که شوپنهاور میگوید «بازنمود من است».
درواقع من فکر میکنم، نهتنها در مورد داستان، شعر و ادبیات حتی هنر، بلکه تمام آنچه را در جهان بهمثابه واقعیت میدانیم، یک ضرورت انسانی برای فهم انسانی ما است نه آنچه در واقعیت چیزها وجود دارد.
حمید ژیان پور:
بازنمايي، مفهوم روشني از پدیدارشناسی است. آنچه در باطن پديده وجود دارد، واقعيت ابژكتيو نيست، بازنمايي از فهم يا آگاهي ما درباره واقعيت است. بدون فهم پديده، ضرورت فهم انساني، معنا نمییابد. سخن نيچه به نظر من بسيار عميق و پر مفهوم است.
مریم علیخانی:
فرض کنید همان تابلوهای معروف رنه مارگریت، مثلاً همان تابلو «پیپ» که زیر آن نوشته این یک پیپ نیست!
یا تابلوهای پیکاسو که با دیدن یک منظره اثری خلق میکند که در مواجهه با پدیدهای طبیعی روی صفحه تابلو میآورد که در اینجا آیا این ایده همان چیزی است که در ورای این تصویر وجود دارد؟
من فکر میکنم در مورد مواجهشدن ما بهعنوان بیننده یک اثر هنری و یا خوانندهی یک متن داستانی و یا شعر، بهگونهای واقعیت چیزها از ما پنهان هستند و ما در عینیت و ذهنیت جدا از واقعیت جهان به سر میبریم.
حمید ژیان پور:
در تحلیل بیان شما، به نظر میرسد، مواجهه، نوعی رویارویی دو ذات مستقل در نظر گرفته میشود که بهوسیله زمینههای فهم انسانی، رابطه میان دو ذات شکل میگیرد و بیان رابطه معرف زمینه فهم انسانی اثر است. درحالیکه ممکن است واقعیت مستتر در متن همچنان پنهان بماند. اگر اینگونه باشد، یک اثر (متن، شعر و یا نقاشی و...) همواره نیازمند شناسایی و شناخت از طریق پیوند رابطه عینیت با ذهنیت است. در پیوند میان عینیت و ذهنیت بیان رابطه، الزام شناخت اثر است و نشاندهنده ارتباط ما با درونمایه هستی شیء است؛ بنابراین چگونه میتوان حکم کرد ما خارج از واقعیت جهان هستی به سر میبریم؟
مریم علیخانی:
اینکه برخی فلاسفه معتقدند درک انسان از حقیقت به تفکرات ذهنی او بستگی دارد، نیچه میگوید، انسانها نمیتوانند از واقعیت اشیا سخن بگویند؛ زیرا ابتدا باید شیء را در قالب تحریک عصبی بهصورت یک تصور ایجاد و سپس این تصور را در قالب زبان و استعاره بیان کنند. پس موقعی که ما از نفس اشیا صحبت میکنیم، نفس شیء را در قالب زبان و استعاره بیان مینماییم که بههیچوجه با پدیدههای اصلی مطابقتی ندارد.
بنابراین ما از حقایق بهرهای جز خیل عظیمی از استعاره و مجاز نداریم؛ اما انسان اینها را پس از کاربرد مداوم در طول تاریخ، همان حقیقت میپنداشته است.
حمید ژیان پور:
تصور كنيد انسان میتوانست واقعيت اشياء را آنگونه كه هستند بدون نياز به اینکه "در قالب تحريك عصبي و بهصورت تصور ايجاد و به استعاره زبان" درآورد، شهود كند. آيا در اين صورت، آگاهي از نوع انساني كه رشد يابنده، تدريجي و قابلبیان باشد، به وجود میآمد. آيا در اين صورت فلسفه و هنر خلق شد و جهان در تنوع فهم متكثر و منبسط از ذات اشياء مبهوت عظمت درك بشر قرار میگرفت؟
به نظر میرسد، بيان نيچه درباره اینکه "انسان نمیتواند از واقعيت اشياء سخن بگويد" مشمول درك زبان استعاره او از واقعيت فهم ذات اشياء است.
در اين صورت زبان و استعاره همه آن چيزي است كه بهوسیله آن در مورد جهان پيرامون میتوان فهم انساني را به وجود آورد.
ازاینجهت آنطور كه اگزیستانسیالیسم سارتر بيان میکند ما در زندان اختيار (جبر زبانشناسی) براي ساختن و سازندگي اسير هستيم و هيچ رنجي بالاتر از اين نيست كه در اختيار مجبور هستيم.
موضوعات مرتبط: گفتمان
برچسبها: گفتمان
