زیر نور ماه
(حمید سلطانآبادیان)
کاش میشد همیشه در سفر زندگی کنم، بدون بازگشت. شب، درون چادر، در سکوت یک دشتِ وسیع، یا زیر یک درختِ بلند دراز بکشم، به کورسوی آتشی که چند لحظه قبل بیرون چادر روشن کردم نگاه کنم، جرعهجرعه باقیمانده چای را بنوشم و به خواب عمیقی که جایزهی امروزم برای رکاب زدن و پشت سر گذاشتن فراز و نشیبهاست فکر کنم. حتی فکر کردن به خواب عمیق، مثل فرورفتن در آن لذتبخش است. خوابی که غلتهای ممتد و بیدارشدنهای پیدرپی ندارد. سفری درون سفر. حتی به فردا فکر نمیکنم چه برسد به ماهها و سالهای بعد. گوشی موبایلی در کار نیست که وسوسهام کند برای سر زدن به دنیای بیدر و دروازهی مجاز، صدای دینگ و دانگ زنگ و پیامکی در کار نیست، تلویزیونی نیست، روزنامهای نیست. خبری نیست. تصویرها همه ناب و واقعیاند. صداها نیز همینطور، صدای جیرجیرکها و قورباغهها، صدای سایش آرام تنِ نسیم بر سرانگشتِ شاخههای درخت. صدای نفسهای آرام خودم.
واقعاً زمان دیگری هم هست که اینقدر به خودم نزدیک باشم، فکر کنم؟ مرور کنم. تصمیم بگیرم. بخواهم و به دست بیاورم؟
صبح، خورشید برای من از پشت کوههای سبز طلوع میکند وزندگی برای من از نو آغاز میشود. بدون سردردهای شبانه، بدون خیابانهای شلوغ و آدمهای عبوس. بدون دود، بوق و هیاهوهای همیشگی. من عبور میکنم و از همهچیز میگذرم. از همهچیز.
از زشتیها و زیباییها، از اتفاقات چسبندهای که به من هیچ ربطی ندارد. همیشه بالاتر چیزی، کسی، اتفاقی، دنیایی دیگر منتظر من است.
کاش میشد همیشه در سفر زندگی کنم. با آسمان رفیقتر باشم و با زمین صمیمیتر، نفسهای عمیق بکشم و گاهی با خودم حرف بزنم. مالک چیزی، یا کسی نباشم و کسی برمن احساس مالکیت نکند. گاهی دوچرخهام من را بهپیش ببرد و گاهی من او را راهنمایی کنم. از دور برای آدمها دست تکان بدهم و از نزدیک به آنها لبخند بزنم. توقعی از هیچکس نداشته باشم و اگر غریبهای به من لبخندی زد یا کمکی کرد، از شدت هیجان و شادی، بیمحابا اشک بریزم. کاش میشد از ماندن پیر نشوم، بروم، بروم، بروم و از همهچیز و همهکس دور شوم و به همهچیز و به همهکس نزدیک باشم.
نقد و تحلیل
اگر بشود لحظههای بکر، اصیل و ناب زندگی را در متن اصالت دشت وسیع، زیر درخت بلند، در کورسوی آتشی که رو به خاموشی است و در پهنه آسمان آبی روز و آسمان پرستاره شب، درک کنیم، آنگاه تعریف ما از زندگی تغییر نخواهد کرد. آنچه تغییر خواهد کرد مفهوم ماهیت زندگی است که در فراز و نشیب غلظت فضای غبارآلود موانع و محدودیتها راه ما را بهسوی درک مستقیم و بلاواسطه اصالت زندگی، دشوار میکند. مفهوم زندگی در بطن سیاهی و تاریکی فضای غبارآلود موانع دستیابی به همه آنچه توجه ما را به اصالتهای بکر زندگی (مانند سکوت دشت، آسمان پرستاره شب و آسمان آبی و پاک روز و یا کورسوی آتشی که در تنهایی و خلوت برای خود روشن کردهایم) جلب میکند معنی مییابد. ازاینروست که هسته بکر و اصیل خود را در پوسته سفتوسخت متعلقات میپیچد و راه عبور به هسته را مرحلهبهمرحله از میان موانع و محدودیتهای بغرنج عبور میدهد. برای من راه بیبازگشت، مستقیم و بیواسطه بهسوی درک اصالتهای بکر ماهیت زندگی وجود ندارد. آری "خورشید برای من از پشت کوههای سبز طلوع میکند وزندگی برای من از نو آغاز میشود." و من نمیتوانم از دردسرهای شبانه خیابانهای شلوغ، آدمهای عبوس، دود، بوق و هیاهوی همیشگی، عبور کنم. همه اینها نه زشتی که زیباییهایی هستند که به مفهوم ماهیت زندگی من ربط دارد و بااینکه تنفس در آسمان غلیظ فضای غبارآلود موانع برایم دشوار مینماید اما راه عبور بهسوی روزن آسمان پاک و رقیق را به من نشان میدهد. گاهی با همه آنچه در اطرافم وجود دارد، سخن میگویم و خود را مالک داشتههایی میدانم که من را در برگرفتهاند و بر هیاهوی زندگی من میافزایند. از متن آنهمه هیاهو، زمانی که اصالتهای پیچیده در پوسته، تلالوی (درخشش) خود را به من نشان میدهند، من از شدت هیجان لبخند میزنم، اشک در چشمانم جاری میشود و به همهکس و همهچیز نزدیک میشوم تا به مفهوم ماهیت اصیل زندگی نزدیکتر باشم.
(حمید ژیان پور)
موضوعات مرتبط: نقد و تحلیل متن
برچسبها: نقد و تحلیل متن
