پدر و پسر، معشوق آنان کیست؟
(محمدعلی ندوشن)
... "وجه شباهتی که میان پدر و پسر به نظر میآید آن است که هر دو به دنبال یک معبود میگردند؛ با این تفاوت که بهاء ولد برای آنکه این معبود دسترسپذیر بشود، او را از آسمان به زمین فرامیخواند، یعنی تجسم بدان میبخشد؛ اما مولانا، فردی موجود را در نظر میگیرد که او را به فراز روانه میکند. مطلوب هر دودست یافته به سرچشمهی زندگی است.
بهاء ولد آرزومند معشوقی است که از طریق جسمیت بشود او را جذب وجود خود کرد، این است که از بوسیدن و بوییدن حرف میزند. برای تجسم زیبایی از جسم گریزی نیست؛ اما جلالالدین در جهت مقابل، از جسم درمیگذرد و یک انسان خاکی را تبخیر میکند، تبدیل به یک فروغ معنوی میکند و به آسمان میفرستد: شمس تبریزی که نور مطلق است. آفتاب است و از انوار حق است"...
نقد و تحلیل
من از مطالعه بخشي از مقاله دكتر محمدعلی اسلامي ندوشن، بسيار لذت بردم. در مقاله به ظرافت به ديدگاه مولانا و دشواري مسيري كه او براي رسيدن به معشوق انتخاب میکند، اشارهشده است، بهاء ولد فرزند و شاگرد مولانا، مسير رسيدن به معشوق تا معبود را متفاوت طي میکند، ازنظر دكتر ندوشن، وجه شباهت پدر و پسر تا مرحله رسيدن به درك معبود است. پسر ظرف آسمان را انتخاب میکند، وجود معبود را در آن جاي میدهد. وجود جذب معبود میشود، زيرا در درون خود قابليت همانندسازی با معبود را دارد.
"دل هر ذره را كه بشكافي
آفتابيش در ميان بيني"
روشني ذرات وجود بهاء ولد از آفتاب آسمان است. ازاینجهت او سخت نيازمند روشني است و روشني در آسمان بالاي سر اوست. درك اين روشني همه وجود او را در قبض و بسط قرار میدهد، زيرا محدوديت جسم و معذوريت آن، مانع دشواري است. بااینهمه بهاء ولد براي عبور از موانع جسميت، از بوييدن و بوسيدن مدد میگیرد تا با فربه كردن عنصر روح بر معذوريت موانع جسم غلبه كند. به نظر میرسد تعلق او به درك معبود از طريق جسميت، وابسته به نوع نگاه فلسفي او باشد. وجود در جذب روشني، حركت بلا واسطه و جوهري دارد. درك روشني معبود، مستلزم درك وجود است. پيوستگي بلا واسطه بين ماهيت وجود و روشني معبود، بهاء ولد را بیتاب درك حضور از طريق وجود میکند.
بنابراين "او در آرزوي معشوقي است كه از طريق جسميت بشود او را جذب وجود خود كرد."
اما مولانا در نخستين مرحله درك معبود، متوجه معشوق میشود. سرآغاز اين شوق و ابتهاج، با آشنايي معشوقي به نام شمس است. شمس تبريزي كه نور مطلق است، او را ازخودبیخود میکند. وجود او را تهي میکند. به او حتي اجازه مطالعه نيز نمیدهد. همه هستي او را از او میگیرد و در عوض همه هستي خود را، در مولانا جاي میدهد. مولانا نخستين درس را میآموزد.
"احمقیام بس مبارك احمقی است
كه دلم با برگ و جانم متقي است"
پس آن شمس ديگر حضور ندارد. مولانا انوار آفتاب شمس را در وجود خويش مییابد. واسطهای ميان عاشق و معشوق وجود ندارد. عاشق، معشوق است. معشوق، عاشق.
جان خاكي او آنقدر فرهمند شده است كه در درون خودبین عاشق و معشوق حائل نمیبیند. بنابراين به نظر میرسد، كه او خاك وجود خود را به زر تبديل نموده است، سرآغاز اين كيمياگري با افسون نفس روشنیبخش شمس در وجود مولانا است. مولانا چه بخواهد و يا نخواهد حركت جوهري او از زمين (وجود خاكي او) بهسوی آسمان است. بهاء ولد آنگونه كه دكتر ندوشن بيان میکند آرزومند معشوقي است. يعني در آرزوی معشوق است. كلمه "در" اضافه است و فاصله بين دو چيز را به ذهن تداعي میکند. مولانا اما در آرزوی معشوق نيست، او عين معشوق است. فاصله حجاب را دريده است. "او يك انسان خاكي را تبخير نموده و به اسمان فرستاده است."
ازاینرو است كه جاودانه همه زمانها است.
"اي صبا اي پيك دورافتادگان
اشک ما بر خاک پاک او رسان"
(حمید ژیان پور)
موضوعات مرتبط: نقد و تحلیل متن
برچسبها: نقد و تحلیل متن
